جان مرشایمر، پیامبر مطرود

استاد علوم سیاسی که حمله روسیه به اوکراین را پیش‌بینی کرد، کیست و چه می‌گوید؟

جان مرشایمر، استاد علوم سیاسی

۴ ژوئن ۲۰۱۵. وقتی استاد برجسته روابط بین‌الملل دانشگاه شیکاگو در همایش فارغ‌التحصیلان دانشگاهش روبروی حضار ایستاد و توضیح داد چه طور سیاست‌های آمریکا باعث زیر و رو شدن اوکراین خواهد شد همه خندیدند. خب البته که داشت پیش‌بینی‌ای چنین هولناک را بامزه تعریف می‌‌کرد. داشت توضیح می‌داد پوتین مردی است قرن نوزدهمی و هنوز جهان را با معادلات قرن نوزدهم می‌بیند در حالی که آمریکا انگار باورش شده که کارها در قرن بیستم جور دیگری انجام می‌شود. برای او نگاه قرن نوزدهمی به روابط بین‌الملل یعنی دغدغه توازن قوا و نگاه قرن بیستمی- قرن بیست‌ویکمی یعنی همکاری‌های سازنده را عنصر اصلی روابط بین‌الملل دیدن: «تصور کنید ۲۰ سال دیگر چینِ قدرتمند با کانادا و مکزیک ائتلاف کند و در خاک کانادا یا مکزیک نیروی نظامی پیاده کند و ما فقط نگاه کنیم و بگیم مسئله‌ای نیست، ما آدم‌های قرن بیستمی، قرن بیست‌ویکمی هستیم و نگرانی درباره نیروهای چینی دغدغه آدم‌های قرن نوزدهمی مانند ولادیمیر پوتین است.» سالن از از خنده ترکید. «معلومه که چنین اتفاقی نمی‌افته. سیاست ما حفظ دکترین مونرو[2] در قبال چین خواهد بود همان‌طور که آن را در جنگ سرد در برابر شوروی اعمال کردیم. بنابراین تعجبی ندارد که روس‌ها از این ایده ما که اوکراین را در بلوک غرب وارد کنیم جوش بیارن.»

انگار هیچ کس جز او، پسرکی که به زور پدرش به وست‌پوینت رفت، عضو نیروی هوایی شد و یک‌هو فهمید که دیوانه روابط بین‌الملل است، به این حرف‌ها که درست هفت سال بعد ساعت ۴ و ۵۰ دقیقه بامداد ۲۴ فوریه ۲۰۲۲ به واقعیت تبدیل شدند و او را به مُعَبر پیش‌گویی‌های سیاستمداران رئالیست تبدیل کردند، واقعاً باور نداشت.  

پادکست پرتره روزآروز درباره مرشایمر را بشنوید

او جان مرشایمر بود که اتفاقاً برای چندمین‌بار از آینده خبر می‌آورد؛ خبری که نه در گوشش نجوا شده و نه به خوابش آمده بود. دیدن واقعیت محض، به دور از هر‌گونه نگاه احساسی و تمرکز روی یک اصل -وضعیت قدرت‌های بزرگ- او را خوابگرد جهان سیاستمداران کرده و حالا بعد از تمام این سال‌ها، روزنامه‌نگاران و سیاستمدارانی که بی‌وقفه به او زنگ می‌زنند تشنه پاسخ به این سوال هستند که «پس از این چه می‌شود؟»

جان کوچولو به وست‌پوینت می‌رود

جان جوزف مرشایمر در نیویورک متولد شد؛ در دومین سال انفجار جمعیت در آمریکا، ۱۹۴۷. پدرش در سال‌های رکود دهه ۱۹۳۰ در نیویورک بزرگ شده بود و انفجار جمعیت سال‌های بعد از جنگ جهانی دوم و کمبود خانه، او را مانند خیلی‌های دیگر از نیویورک‌نشینان مجبور به کوچ به حومه کرد. نزدیکی به محل کار، پدر را مجاب کرد تا خانواده را در کورتون‌آن‌هادسون ساکن کند. این جابه‌جایی که هم‌زمان با ۸سالگی جان رخ داد، آینده او را کاملاً تغییر داد چرا که حالا با نزدیکی به دانشگاه نظامی وست‌پوینت، پدر تکلیف را برای او روشن کرده بود: «جان! به وست‌پوینت می‌روی.»

رفتن به وست‌پوینت آرزوی پدر جان بود اما خودش نتوانسته این کار را بکند- علی‌رغم اینکه ورود به آن کار ساده‌ای بود- چون چشمش ضعیف‌تر از آنی بود که در این دانشگاه نظامی قبول شود. مرشایمر صادقانه می‌گوید که تحصیلش در وست‌پوینت خواست پدرش بود و او برای رسیدن به آن، باید دست‌کم یک سال به عضویت ارتش آمریکا درمی‌آمد. کاری که واقعاً در ۱۷سالگی انجام داد. ۵سال بعد او از وست‌پوینت فارغ‌التحصیل شده بود، اما نظامی‌گری چیزی نبود دوستش داشته باشد: «من از اصلاح صورت متنفرم. از خوابیدن در جنگل متنفرم. از یونیفورم متنفرم. از اسلحه متنفرم. از اقتدار متنفرم.» برای همین بود که حتی در سال‌های تحصیل در وست پوینت هم شاگرد نمونه‌ای نبود. در واقع خیلی هم شاگرد بدی بود: «من آن زمان به طرز چشمگیری نادان بودم. من تا آخرین سال تحصیلی‌ام که به روابط بین‌الملل علاقمند شدم در دانشگاه دانشجوی خوبی نبودم و فقط سال آخرم بود که در وست‌پوینت خوب عمل کردم. دوست دارم این را به مردم بگویم که من جزو ۳ درصدِ شاگرد تنبل‌ها بودم و حتی میان آن‌ها هم دانشجوی خوبی نبودم. من در مورد تحصیلات تکمیلی، دانش‌پژوه شدن یا نظریه‌های بین‌المللی یا هر یک از چیزهایی که اکنون در مورد آنها بسیار می‌دانم، اطلاعات کمی داشتم.»

 مرشایمر با این اوصاف کارشناسی را تمام کرد. علاقه‌اش به روابط بین‌الملل از همین دوران کارشناسی شروع شد؛ به‌خصوص به مقوله امنیت بین‌الملل. یک کلاس علوم سیاسی برداشته بود که از آن خوشش آمده بود و بعد چند درس دیگر هم در همین زمینه برداشت. اما چرا از علوم سیاسی و روابط بین‌الملل خوشش آمده بود؟ خودش هم نمی‌داند. بسیار در برابر این سئوال قرار گرفته که چرا تحقیق درباره روابط بین‌الملل خوشش آمده. دست آخر در گفتگویی که با مجله روابط بین‌الملل انجام داد گفت: «به دلایلی که خودم هم نمی‌دانم تئوری‌های ساده‌ای را دوست دارم که به مسایل مهم می‌پردازند.» و در علوم سیاسی از این چیزها زیاد بود: «چیزی که به خصوص در مورد روابط بین‌الملل دوست داشتم این بود که دانشمندان و معلمانی که با آنها روبرو شدم سؤالات بزرگی در مورد جهان می‌پرسیدند و سپس نظریه‌ها یا استدلال‌هایی ساده – گاه ساده‌سازی‌شده– ارائه می‌کردند که به آن سؤالات پاسخ می‌داد.»

بنابراین عزم‌اش را جزم کرد که در همین رشته کارشناسی ارشد و دکتری‌ بگیرد. اما سرنوشت این پسر از خانواده نه‌چندان کوچک مرشایمرها کاملاً به پدرش گره خورده بود. به لطف حضور پدرش در جنگ جهانی دوم به عنوان عضوی از نیروی هوایی، حالا که نیروی هوایی از ارتش آمریکا مستقل شده بود، او می‌توانست به جای ارتش آمریکا به عضویت نیروی هوایی دربیاید؛ فرصتی که جان او را از دست نداد: «آن روزها اگر پدرت در نیروی هوایی خدمت می‌کرد یا عضو نیروهای فعال نیروی هوایی بود، می‌توانستی از وست‌پوینت به نیروی هوایی بروی. زمانی که من از وست‌پوینت فارغ‌التحصیل شدم هنوز ارتباطی بین نیروی هوایی و وست‌پوینت وجود داشت. همان موقع‌ها معلوم شد که پدرم پس از اشغال پوئبلو توسط کره‌شمالی برای خدمت در این منطقه اعزام شده بود. بنابراین، وقتی در ژوئن ۱۹۷۰ فارغ‌التحصیل شدم، می‌توانستم بگویم که پدرم یک افسر فعال نیروی هوایی بوده. این ماجرا به من اجازه داد که به جای ارتش به نیروی هوایی بروم. همه این‌ها در واقع به لطف کیم ایل‌سونگ و اشغال پوئبلو بود.»

از سال ۱۹۷۰ تا ۱۹۷۵ به صورت پاره‌وقت در نیروی هوایی خدمت کرد و هم‌زمان در دانشگاه کارولینای جنوبی کارشناسی ارشد خواند. بعد از آن پنج سالی را در دانشگاه کورنل گذراند. اواخر دهه ۱۹۷۰ بود که نگاهش دیگر شکل گرفته بود. یک سالی را به‌عنوان محقق در بنیاد بروکینگز و اوایل دهه هشتاد دو سالی را در برنامه مطالعات امنیتی دانشگاه هاروارد گذراند که ساموئل هانتینگون تازه تاسیس‌اش کرده بود. تا اینکه در سال ۱۹۸۲ به عنوان مدرس، کارش را در دانشگاه شیکاگو شروع کرد.

حالا او به نظریه‌پردازی حرفه‌ای در حوزه روابط بین‌الملل در دانشگاه شیکاگو بدل شده بود. خودش – آنطور که در گفتگویی با هری کرسلر مطرح کرد- نظریه‌پردازی و علاقه به روابط بین‌الملل را چیزی غریزی می‌دانست. آن‌زمان‌ها مثل الان رسم نبود که هر استاد دانشگاه خود را متعلق به مکتب خاصی بداند اما دانشگاه شیکاگو جایی بود زیر سایه هانس مورگنتا. مورگنتا، این دانشمند علم سیاست و حقوق‌دان آمریکایی-آلمانی، غول جریان فکری رئالیسم در مطالعات بین‌الملل بود که کتابش، سیاست بین ملت‌ها (۱۹۴۸) در بسیاری از دانشگاه‌های آمریکایی کتاب درسی بود. طبیعی بود که مرشایمر هم به‌عنوان استاد دانشگاه شیکاگو در همین مکتب فکریْ نظریه‌پردازی کند. البته در واقعیت –همانطور که خودش گفته- به مرور وارد اردوگاه رئالیسم شد. در واقع، تا بعد از گرفتن دکترایش کتاب مهم مورگنتا را نخوانده بود –در گفتگویی گفته که حتی یادش نمی‌آید که کتاب را خوانده باشد! البته انجیل دیگر رئالیست‌ها یعنی کتاب کنت والتز، نظریه سیاست بین‌الملل (۱۹۷۹) را بعد از نوشتن تز دکتریش و برای تدریس خوانده بود و از این یکی خوشش آمده بود.

در واقع حتی به ایسم‌های زمانه هم علاقه‌ای نداشت. آن زمان سه نظریه مهم در روابط بین‌الملل وجود داشت: رئالیسم، لیبرالیسم و مارکسیسم. تئوری روابط بین‌الملل مارکسیسم چیزی جز تئوری امپریالیسم که لنین در کتاب امپریالیسم، آخرین مرحله سرمایه‌داری (۱۹۱۷) آن را پرورده بود، نبود. مرشایمر کتاب لنین را خوانده بود و خوش‌اش هم آمده بود چون کتاب از همان‌هایی بود که موضوعی مهم را مطرح می‌کردند و جوابی ساده به آن می‌دادند. جان، البته تز کتاب را قبول نداشت. لیبرالیسم را که حرفش را هم نزنید. مرشایمر اگر در چیزی زبده باشد، نقد نظریه روابط بین‌الملل لیبرال است. اما رئالیسم چه؟ رئالیسم در دوران تحصیلی مرشایمر در حاشیه بود. فضا، فضای اعتراض به جنگ ویتنام بود و منتقدان جنگ، رئالیست‌ها را توجیه‌گران جنگ می‌دانستند. بامزه اینکه اغلب رئالیست‌ها با ادامه جنگ ویتنام مخالف بودند و حتی مورگنتا به دلیل همین مخالفت از سوی نیکسون از تیم مشاوران بین‌الملل کاخ سفید کنار گذاشته شده بود. اما با شروع حرفه دانشگاهی مرشایمر، رئالیسم جان دوباره‌ای گرفت. دلیلش؟ انقلاب ایران و حمله شوروی به افغانستان. حالا آمریکایی‌ها با دشمنانی تازه‌ و تحرکات تازه‌ای از سوی دشمنان قدیم روبرو شده بودند. به نظرشان جهان دوباره جای خطرناکی شده بود.

اسحله داشته باش اما نجنگ!

تونی استارک، ابرقهرمان ساخته‌وپرداخته مارول که شرکت اسلحه‌سازی به ارث‌رسیده از پدرش را اداره می‌کرد می‌گفت صلح یعنی اینکه بیشتر بقیه سلاح داشته باشی. احتمالاً استن‌لی در زمان خلق قهرمان آهنی‌اش ایده رئالیست‌ها را در ذهن داشت. خود مرشایمر می‌گوید «رئالیست‌ها کسانی هستند که معتقدند دولت، بازیگر اصلی سیاست بین‌الملل است و به‌علاوه، اعتقاد دارند که دولت‌ها همیشه نگران توازن قوا هستند. هر کاری که دولت‌ها انجام می‌دهند برحسب این است که رفتارشان چه تاثیری بر موقعیت آن‌ها در موازنه قدرت می‌گذارد.» و وقتی که حرف از توازن قوا است معلوم است که پای زور هم وسط می‌آید: «بنابراین رئالیست‌ها کسانی هستند که به استفاده از زود توجه زیادی می‌کنند. آن‌ها مواردی مانند بازدارندگی، جنگ و تاثیر سلاح‌های هسته‌ای بر سیاست بین‌الملل را مطالعه می‌کنند.»

شاید به همین خاطر بود -یا به خاطر تحقیق در دوره مطالعات امنیتی در هاروارد- که در اولین کتابش –بازدارندگی متعارف (۱۹۸۳)-به نهایت زور و توازن قوایی که به وجود می‌آورد پرداخت. تز کتاب این بود که دولت‌‌ها – به‌خصوص قدرت‌های بزرگ- چگونه می‌توانند دشمنان‌شان را متقاعد کنند که جنگی را شروع نکنند چون خطرات و هزینه‌اش بیش از منافعی است که به دست می‌آورند.

شناخت خوب مرشایمر از جنگ‌های متعارف بعدها خیلی به کمکش آمد و به او قدرت داد که پیش‌بینی‌های جالبی بکند. از جمله وقتی که جنگ خلیج فارس شروع شد، و در حالی که همه فکر می‌‌کردند درگیری در کویت ماه‌های طول بکشد و تلفات بالایی برای ارتش آمریکا داشته باشد، در ژانویه و اوایل فوریه ۱۹۹۱، دو مقاله‌ای که برای شیکاگو تریبون و نیویورک‌تایمز نوشت، و پیش‌بینی کرد جنگ برای آزادسازی کویت سریع خواهد بود و به پیروزی قاطع آمریکا آن هم با کمتر از ۱۰۰۰ نفر تلفات منجر خواهد شد. استدلال مرشایمر ​​بر چند نکته استوار بود: اول اینکه ارتش عراق یک ارتش جهان سومی است که برای نبردهای زرهی متحرک آماده نیست. دوم، نیروهای زرهی آمریکا مجهزتر و آموزش‌دیده‌تر هستند. سوم، توپخانه آمریکا به مراتب بهتر از همتای عراقی خود است. چهارم، نیروی هوایی آمریکا که توسط نیروی هوایی ضعیف عراق مهارنشدنی است، باید علیه نیروهای زمینی عراق ویرانگر باشد. پنجم و سرانجام، استقرار نامناسب نیروهای عراقی برای مقابله با اقدامات آمریکا در امتداد مرز عربستان و کویت.

با این‌حال، در زمانه‌ای که همه از ترس سلاح‌های هسته‌ای مانند قهرمان فیلم ایثار تارکوفسکی خُل شده بودند، کتاب مرشایمر درباره سلاح‌های متعارف بود و سلاح‌های هسته‌ایی را در برنمی‌گرفت. اما بعدها ایده بازدارندگی منبع الهام چند اظهارنظر شاذ او درباره تسلیح هسته‌ای چند کشور شد که تعجب‌ها را برانگیخت؛ از جمله زمانی که گفت آلمان و اوکراین باید تسلیح هسته‌ای شوند و به آمریکا توصیه کرد که اینجوری صلح در اروپا مستحکم‌تر خواهد شد یا زمانی که در سال‌های ۱۹۹۸ تا ۲۰۰۰، در مقالاتی برای نیویورک‌تایمز توضیح داد که چرا تلاش هند برای دستیابی به سلاح هسته‌ای منطقی است. او استدلال کرد که هند دلایل استراتژیک خوبی برای این هدفش دارد به خصوص اگر قرار باشد در مقابل چین و پاکستان تعادل ایجاد کرده و ثبات منطقه را تضمین کند. زمانی هم از اینکه ایران سلاح هسته‌ای داشته باشد دفاع کرد. در یادداشتی که برای روزنامه نیویورک‌تایمز نوشت حتی از این هم فراتر رفت و نوشت ایران اشتباه کرده که در ابتدای دهه ۲۰۰۰ در راستای اتمی‌شدن کاری نکرده.

رئالیست تهاجمی

وقتی مرشایمر درس دادن در دانشکده علوم سیاسی دانشگاه شیکاگو را آغاز کرد، زمان خوبی برای رئالیست شدن بود اما اوضاع زود تغییر کرد. ۵-۶سال بعد از شروع کار او در دانشگاه، ریگان با اعتمادبه‌نفس در آلمان غربی گفت «آقای گورباچف این دیوار را خراب کن!». منظورش دیوار برلین بود که دو آلمان را از هم جدا می‌کرد. و خب گورباچف هم اجازه داد که دیوار خراب شود. سقوط دیوار برلین به سقوط امپراطوری شوروی منجر شد.

حالا عصر تازه شروع شده بود: عصر بازار آزاد و سلطه یکه آمریکا بر جهان. کشورهای اروپای شرقی یک‌یک از شوروی جدا شدند. هانتینگتون از موج سوم دموکراسی حرف می‌زد و فوکویاما که اصلا معتقد بود باید به پایان تاریخ سلام کرد. بیل کلینتون می‌گفت که اولویت اول امنیت ملی آمریکا باید «ترویج نظام تجارت آزاد» باشد چرا که «امنیت ما در گرو منافعی است که دول دیگر از شگوفایی و ترقی روزافزون ناشی از آزادی و همکاری و درهای باز به روی سایرین و نه اقدام علیه یکدیگر نصیب‌شان می‌شود.» مرشایمر در آن‌ سال‌ها ساکت بود. جهان را خوش‌بینی لیبرالی قرن بیستمی فراگرفته بود و گوشی برای شنیدن نق‌های یک رئالیست قرن نوزدهمی وجود نداشت. با این‌حال ده سال بعد از سقوط شوروی وقتی مرشایمر مهم‌ترین کتابش را منتشر کرد معلوم شد جای پایش را در نظریه رئالیسم سفت کرده و جو زمانه نگاه او را تغییر نداده است.

Chicago, IL – Sept 20th, 2023 – John J. Mearsheimer

تلاش مرشایمر ​در تراژدی سیاست قدرت‌های بزرگ(۲۰۰۱) این بود که نظریه جامع درباره رئالیسم ساختاری ارائه کند؛ کاری که به نظرش قبلاً انجام نشده بود. در این کتاب، مرشایمر میان سه نوع رئالیسم تفاوت قایل می‌شود. گروه اول، به گفته او «رئالیست‌های فطری» (Human Nature Realists) هستند که سرآمدشان هانس مورگنتا است. این‌ها معتقدند که دولت‌ها مانند افراد میل شدید غریزی به قدرت دارند. دولت‌ها دائماً برای کسب قدرت رقابت می‌کنند چرا که این رفتار چیزی فطری است. مرشایمر این ایده اصلی را که دولت‌ها دائماً در حال رقابت برای قدرت هستند، از مورگنتا قبول کرد.

گروه دوم، به گفته او «رئالیست‌های تدافعی» (Defensive Realists) بودند. آن‌ها می‌گفتند دلیل اینکه دولت‌ها در جهت کسب قدرت، عمل می‌کنند این است که ساختار نظام‌ بین‌الملل آن‌ها را مجبور به این کار کرده چرا که نظام بین‌الملل نظامی است که هیچ قاعده و قانونی ندارد و وضعیت هرج‌ومرج (آنارشی) بر آن مسلط است. کنت والتز، استاد دانشگاه برکلی، که به گفته مرشایمر متفکر سرنمون این جریان بود، علاوه بر واقع‌بینی، محافظه‌کار هم بود و فکر می‌کرد همان‌طور که نظام بین‌المللِ آنارشیک مشوق قدرت‌طلبی دولت‌ها است همین‌طور مشوق آن‌ها است که به دنبال حفظ وضع موجود باشند و رفتاری تدافعی پیش گیرند. به‌علاوه که اگر دولتی زیادی قدرت‌طلبی کند دولت‌های دیگر برای حفظ وضع موجود علیه او متحد می‌شوند و بنابراین یا دولت‌ها تمایل عقلانی به حفظ وضع موجود دارند مگر آنکه اشتباه کنند و جنگ‌افروزی کنند. مرشایمر از رئالیست‌های تدافعی این ایده را گرفت که هرج‌ومرج نظام بین‌الملل است که دولت‌ها را به سمت کسب قدرت هدایت می‌کند اما با ایده‌شان در مورد تمایل دولت‌های به موضع دفاعی و حفظ وضع موجود موافق نبود.

برعکس، او معتقد بود که دولت‌ها به دنبال هژمونی (سلطه) هستند: «من معتقدم آن‌ها‌ [دولت‌ها] در نهایت، تهاجمی‌تر از آن چیزی هستند که والتز آن‌ها را به تصویر می‌کشد. هدف دولت‌ها تسلط بر کل سیستم است.» به نظر مرشایمر، دولت‌ها می‌خواهند بزرگترین و قوی‌تر در بلوک خودشان باشند چرا که فقط در این صورت است که دولت دیگری نمی‌‌تواند آن‌ها را به چالش بکشد. مرشایمر رویکردی تهاجمی‌تر را در دولت‌ها می‌دید و خودش هم رویکردش در رئالیسم را تهاجمی نامید.

با این استدلال‌ها، مرشایمر می‌توانست توجیه‌گر خوبی برای موقعیت یگانه آمریکا در جهان پسا‌جنگ سرد باشد اما او رئالیست‌تر از این حرف‌ها بود. وقتی هری کراسلر در گفتگویی از دانشگاه برکلی از او پرسید که آیا آمریکا را باید هژمون جهان دانست، جواب داد: «ببین هری، حرف من این است که غیرممکن است دولتی بتواند هژمون جهانی باشد و بر کل جهان تسلط یابد. کره زمین خیلی بزرگ است.» مانع اول در نظرش، مهم‌ترین ماده در جهان بود: آب. بخش عمده‌ای از جهان را آب گرفته است: «اگر بخواهیم آسیا را فتح کنیم، مستلزم این است که قدرت را در عرض خندق غول‌آسایی به نام اقیانوس آرام جابه‌جا کنیم و این اتفاق غیرممکن است.» بنابراین او در کنار تهاجمی‌دیدن علاقه دولت‌ها به کسب قدرت این قید واقع‌گرایانه را هم می‌گذاشت که آن‌ها فقط می‌توانند در منطقه یا بلوک خودشان هژمون شوند.

 مرشایمر ​​این دیدگاه را در تراژدی سیاست قدرت‌های بزرگ این چنین خلاصه کرد:«خیال دولت‌ها هرگز نمی‌تواند در مورد نیات و مقاصد دولت‌های دیگر راحت باشد. با وجود این ترس که هرگز نمی‌توان آن را کاملا از بین برد، دولت‌ها درمی‌یابند که هرچه نسیت به رقیبان‌شان قدرتمندتر باشند، شانس بقای‌شان بیشتر خواهد بود. در واقع بهترین تضمین برای بقا هژمون بودن است، زیرا هیچ دولتی نمی‌تواند یک چنین قدرت فائقه‌ای را مورد تهدید قرار دهد. این وضعیت که هیچ‌کس آگاهانه آن را طراحی نکرده و در پی ایجادش نبوده، به راستی تراژیک است.» (ص ۳، ترجمه فارسی کتاب)

اما مورد آمریکا را چگونه می‌شد توضیح داد که هم طبق نظر واقع‌‌گرایانه مرشایمر نمی‌توانست هژمون جهانی باشد و هم در واقعیت در اقصی‌نقاط جهان دخالت نظامی می‌کرد؟ مرشایمر برای دخالت آمریکا یک حد «واقع‌گرایانه» قایل بود: آمریکا که به هژمونی منطقه‌ای دست یافته‌، به عنوان متعادل‌کننده فراساحلی، در مسائل مناطقی که هنوز هژمون خود را ندارند، مداخله خواهد کرد. اما آمریکا به واسطه موقعیت ویژه‌اش در بعد از جنگ سرد یک کار دیگر هم می‌توانست بکند: جلوی ایجاد هژمون‌های منطقه‌ای را در دیگر نقاط جهان بگیرد: «ایالات متحده خواهان ظهور و وجود یک هژمون منطقه‌ای در اروپا نیست؛ این هژمون می‌خواهد امپراطوری آلمان باشد، یا آلمان نازی و یا اتحاد جماهیر شوروی. چون می‌ترسد اگر این هژمون هیچ رقیبی در منطقه خود نداشته باشد، قدرت مداخله و ایجاد ائتلاف با کشورهای نیمکره غربی را پیدا کند و احتمالا تهدیدی شود برای امنیت ایالات متحده. بنابراین، از دیدگاه آمریکا، بهترین وضعیتی که می‌توانید در اروپا داشته باشید این است که دو یا چند قدرت بزرگ وجود داشته باشند که بیشتر توجه خود را روی یکدیگر متمرکز کنند و کمتر نگران آنچه در نیمکره غربی می‌گذرد، باشند. ایالات متحده، در طول زمان، تمام تلاش خود را کرده است تا اطمینان حاصل کند که هیچ هژمون منطقه‌ای در اروپا یا شمال شرق آسیا ظهور پیدا نخواهد کرد؛ دو منطقه از کره زمین که در آن قدرت‌های بزرگ دیگری وجود دارند و بنابراین ممکن است رقبای همتای بالقوه آمریکا باشد.» اما ناسازگاری مرشایمر با هژمونی آمریکا محدود به‌ این‌ها نمی‌شد.

منتقد نظم بین‌المللی لیبرال

ویلسون، بیست‌وهشتمین رئیس‌جمهور آمریکا، با وارد کردن آمریکا به جنگ جهانی اول (در سال ۱۹۱۷) عملاً راه این کشور را به فراسوی مرزهای خودش باز کرد. ویلسون برای مرشایمر آدم مهمی بود. راهبردها و اقداماتش هم مهم بود. ویلسون سه راهبرد داشت که هر سه به عنوان پایه‌ها نظریه لیبرال بدل شدند. اول، ویلسون به دنبال دموکراتیزاسیون دولت‌‌ها بود. چون به نظرش و نظر صاحب‌نظران لیبرال در سطح روابط‌ بین‌الملل، دموکراسی‌ها با هم جنگ راه نمی‌انداختند. جنگ‌ها را دولت‌‌های غیردمکرات راه می‌انداختند. جنگ‌های ناپلئون علیه اروپا و بریتانیا (۱۷۹۲-۱۸۱۵) جنگ یک دولت غیردموکراتیک علیه بقیه بود؛ همین‌طور آلمان ویلهمی در جنگ جهانی اول و آلمان نازی و ژاپن در جنگ جهانی دوم. در عوض، هیچ دموکراسی‌ای جنگ بزرگی راه نینداخته بود (حساب جنگ‌های امپریالیستی از جنگ‌ دولت‌‌های بزرگ جدا بود.) بنابراین تاریخ موید نظر لیبرال‌ها بود.

لیبرال‌ها همچنین می‌گفتند که دولت‌هایی که وابستگی اقتصادی به هم دارند روبروی هم نمی‌ایستند و برای اینکه کشورها به هم وابسته شود، باید از راهکار تجارت بین‌المللی آزاد حمایت کرد. ویلسون حمایت از بازار آزاد را رسالت آمریکایی‌ها در جهان می‌دانست. برای این یکی استدلال، شواهد کمتری بود چون قرار بود اول بازار آزاد همه‌گیر شود و بعد ببینیم صلح می‌آورد یا نه.

و البته لیبرال‌ها به وضعیت آنارشی جهان هم آگاه بودند اما فکر می‌‌کردند که ایجاد نهادهای بین‌المللیِ ناظر و هماهنگ‌کننده می‌تواند به این آنارشی پایان دهد. برای همین بود که ویلسون در کنفراس صلح پاریس که بعد از جنگ جهانی اول مهم‌ترین مدافع تاسیس جامعه ملل بود. برای این یکی استدلال اصلاً شاهدی وجود نداشت و تازه اول کار بود.

 مرشایمر در کتاب توهم بزرگ: رویاهای لیبرال و واقعیت‌های بین‌المللی (انتشارات دانشگاه ییل، ۲۰۱۸) ​​سعی کرد انتقادش از نظریه‌های لیبرال را در قالب نظریه‌ای جامع بیان کند. اگر تراژدی سیاست قدرت‌های بزرگ تلاش او بر عرضه‌ نظریه‌ای منسجم از رئالیسم متمرکز بود، این یکی کتاب قرار بود نقد منسجمی بر نظریه لیبرال باشد. و اگر کتاب اولی خلاف‌آمدی در روزگار خود بود، این دومی در زمانی منتشر شد که نظریه‌ لیبرال بخت خود را در قالب سیاست‌های مداخله‌گرانه آمریکا در بالکان (در دوران بیل کلینتون) و عراق و افغانستان (در زمان جورج بوش پسر) آزموده بود.

نقد مرشایمر معطوف به نظریه‌های لیبرال در عرصه بین‌المللی بود. همانطور که به روبروتو ویوالدلی از سایت لوب‌لاگ گفت، به نظرش لیبرال دموکراسی بهترین نظام سیاسی در جهان است و خیلی خوشحال است که ایالات متحده به دنیا آمده است اما لیبرالیسم به عنوان یک نظام سیاسی حکمش از لیبرالیسم به عنوان یک سیاست خارجی جداست. این دومی محکوم به شکست است چرا که به ناگزیر در برابر ناسیونالیسم و رئالیسم قرار می‌گیرد که هر دو نیروهای قدرتمندتری نسبت به لیبرالیسم هستند. دموکراتیک‌کردن جهان رسالت بزرگی است و نهایتا به جنگ می‌انجاند چون «سیاست‌گذاران لیبرال خودشان را محق و حتی مسئول می‌دانند که برای رسیدن به اهداف‌شان دست به ابزار نظامی ببرند و در اغلب اوقات هم فکر می‌کنند که این کار را بلدند. بنابراین این استراتژی بلند‌پروازانه منجر الغای حاکمیت کشورها می‌شود که هسته مرکزی سیاست بین‌المللی برای جلوگیری از جنگ است.» (ص ۱۵۹ کتاب اصلی)

این ایده که آمریکا گسترش دموکراسی را رسالت خود بداند برای خود آمریکایی‌ها هم ایدهٔ شاذی بود. وقتی روسیه به اوکراین حمله کرد، ایزاک چوتینر از نیویورکر یکی از اولین‌هایی بود که سراغ پیشگو را گرفت و با او مصاحبه تلفنی کرد. مرشایمر به او گفت که سیاست آمریکا برای ایجاد یک لیبرال‌دموکراسی در اوکراین برای روسیه یک «تهدید وجودی» است اما چوتینر سئوالش این بود که مگر سیاست آمریکا گسترش دموکراسی است؟ مرشایمر تاکید کرد که چنین است، حتی در جاهای دیگر؛ مثلاً خاورمیانه. این دیگر برای چوتینر قابل هضم نبود: «به نظرم سخت بگوییم سیاست آمریکا در خاورمیانه در ۷۵ سال بعد از پایان جنگ جهانی دوم یا سی سال بعد از پایان جنگ سرد، ایجاد کشورهای لیبرال دموکراتیک بوده است.»

مرشایمر گفت دکترین بوش در لحظه تک‌قطبی همین بوده است. چوتینر اما سمج بود و باز پرسید یعنی دولت بوش می‌خواست عربستان را هم بدل به یک لیبرال دموکراسی کند؟ « احساس من این بود که شور و شوق زیادی در مورد تبدیل عربستان سعودی به یک دموکراسی نداشتند.» مرشایمر قبول کرد که عربستان به خاطر نفت اهرم قدرتمندی در برابر آمریکا دارد اما اینجوری ماجرا را توجیه کرد که در دکترین بوش، لیبرالیزه کردن عراق اثر دومینووار داشت و آن‌ها فکر می‌کردند «کشورهایی مانند سوریه، ایران، و در نهایت عربستان سعودی و مصر هم دموکراتیک خواهند شد… دکترین بوش – اگر برگردید و ببینید که آن زمان چه می‌گفتند- پیش‌بینی می‌کرد که ما می‌توانیم خاورمیانه بزرگ را دموکراتیزه کنیم. این اتفاق یک‌شبه نمی‌افتاد اما در نهایت چنین می‌شد.»

مرشایمر انگار که پشت تلفن فهمیده باشد چوتینر هنوز قانع نشده این را هم گفت که رفتار آمریکا در لحظه تک‌قطبی با دیگر دوران‌ها متفاوت است. اما در نهایت استدلال مرشایمر می‌لنگید. این نقص از کلیت نظریه او نبود. گفته بود یکی از پایه‌های نظم لیبرال در کنار گسترش لیبرال دموکراسی، گسترش بازار آزاد – یا به بیان چپ‌تر، ادغام در نظم سرمایه‌داری- هم هست اما معلوم نبود که چرا در بیان سیاست‌های آمریکا فقط به گسترش دموکراسی چسبیده بود و الزامات اقتصادی سیاست‌های بین‌المللی آمریکا اشاره نمی‌کرد؟ مرشایمر هیچ‌وقت که منطق اقتصادی سیاست قدرت‌های بزرگ توجهی درخوری نشان نداد. در عوض این برایش مهم بود که آمریکایی‌ها دوست دارند لیبرال باشند اما واقع‌گرا عمل می‌کنند. اما چرا چنین است؟ مرشایمر دو پاسخ داشت: اولاً سیاست‌های لیبرال ذی‌نفع داخلی دارد و ثانیا سیاستمداران دروغ می‌گویند. این دو پاسخ تبدیل به دو کتاب شدند که هر دو هم سروصدای زیادی درست کردند.  

نقبی به ذی‌نفعان داخلی سیاست خارجی

در مارس ۲۰۰۶، مرشایمر ​​به همراه استفان والت، رئیس سابق دانشگاه و استاد روابط بین‌الملل دانشکده حکمرانی کندی هاروارد، به صورت مشترک مقاله‌ای درباره قدرت لابی اسرائیل در شکل دادن به سیاست خارجی آمریکا در نشریه نقد کتاب لندن منتشر کرد. مقاله یک سال بعد به صورت کتاب و با نام لابی اسرائیل و سیاست خارجی ایالات متحده(۲۰۰۷) منتشر شد. ایده از مرشایمر بود و آنطور که نیویورک‌تایمز روایت کرده وقتی مرشایمر خواسته به لابی اسرائیل بپردازد دیده که موضوع حساس‌تر از آنی است که بتواند تنهایی این کار را انجام دهد. بنابراین فکر کرد که کسی را همراه کند و به نظرش والت آدم مناسبی آمد. والت هم مثل مرشایمر رئالیست بود و آن‌ها قبلا هم در سال ۲۰۰۳ مقاله مشترکی در مخالفت با اشغال عراق منتشر کرده بودند.

اسرائیل و لابی آن در آمریکا مورد جالبی برای مرشایمر و والت بود. سئوال‌شان این بود که مگر می‌شود ایالات متحده امنیت خودش را به خاطر منافع کشور دیگری کنار بگذارد؟ این کاری بود که آمریکا در قبال اسرائیل کرده بود. آنطور که مرشایمر و والت در ابتدای مقاله‌شان نوشتند دولت بوش تلاش کرده بود منطقه خاورمیانه را به سوی دموکراسی سوق دهد – نمونه از سیاست مداخله‌جویانه لیبرال که مرشایمر منتقدش بود- و این سیاست منجر به شورش‌ها خشونت‌باری در عراق، افزایش قیمت نفت در جهان، و عملیات تروریستی در مادرید، لندن و عمان شده بود. بنابراین به نظرشان رسیده بود که باید علت‌العلل این سیاست را فهمید و رسیده‌ بودند به لابی اسرائیل: «منافع ملی ایالات متحده باید اولین هدف سیاست خارجی آمریکایی باشد.

با این‌حال، برای دهه‌های متمادی و به‌طور خاص از زمان جنگ شش‌روزهٔ سال ۱۹۶۷، هسته مرکزی سیاست آمریکا در خاورمیانه رابطه‌اش با اسرائیل بوده است. حمایت تزلزل‌ناپذیر آمریکا از اسرائیل و تلاش‌ها مرتبط در جهت گسترش دموکراسی در منطقه عقاید اسلامی و عربی را برانگیخته و منافع آمریکا را به خطر انداخته است.» به نظر مرشایمر و والت این مورد در تاریخ دیپلماسی آمریکا بی‌سابقه بود: از سال ۱۹۸۲ تا زمان نوشتن مقاله در سال ۲۰۰۷، آمریکا ۳۲ قطعنامه سازمان ملل را که رویکرد انتقادی به اسرائیل داشتند، وتو کرده بود، سالانه ۳ میلیارد دلار به اسرائیل کمک مالی کرده بود (با اینکه وضع اقتصادی اسرائیل خوب و درآمد سرانه‌اش نزدیک به کره جنوبی و اسپانیا بود)، به علاوه حدود ۳ میلیارد خرج برنامه‌های نظامی‌ای مانند لاوی کرده بود که پنتاگون نه به آن نیاز داشت و نه اصلا آن را مهم می‌دانست، اسرائیلی‌ها به سلاح‌هایی مانند هلی‌کوپترهای بلک‌هاوک و جت‌های اف۱۶ دسترسی داشتند، همچنین به اطلاعاتی که آمریکا آن‌ها را حتی از متحدانش در ناتو دریغ می‌کرد.

در حالی که تصور عام این بود که دلیل این حمایت متاثر از ارزش‌های مشترک و انگیزه‌های اخلاقی است اما این دو همه چیز را زیر سر لابی اسرائیل می‌دانستند. لابی اسرائیل برای آن‌‌ها یک گروه فشار داخلی بود مانند اتحادیه‌ کاشی‌فروشان یا انجمن دفاع از آزادی اسلحه. برای اولین‌بار بود که مرشایمر به طور جدی به مسئله‌ای در حوزه سیاست داخلی می‌پرداخت. یکی از گزاره‌های بنیانی رئالیسم ساختاری او این بود که الزامات نظم هرج‌ومرج‌گونه بین‌المللی است که سیاست خارجی تهاجمی کشورها و خصوصاً قدرت‌های بزرگ را می‌سازد. بنابراین مهم نیست که سیاست داخلی آن کشور چگونه باشد. اما لابی اسرئیل یک استثنا بود و تاثیرات لابی اسرائیل آنقدر به نظرش برای سیاست خارجی و امنیت ملی آمریکا خطرناک بود که پیرمرد رئالیست مجبور شد برای اولین‌بار وارد عرصه سیاست داخلی شود.

لحن مقاله خیلی معتدل و آرام بود اما پدر نویسنده‌هایش را درآورد. گفته شده که هیچ ژورنال آمریکایی حاضر نشد آن را منتشر کند (مشخصا ماهنامه آتلانتیک مقاله را رد کرده بود و وقتی خبرنگار نیویورک‌تایمز پی ماجرا را گرفت که چرا، آن‌ها جوابی ندادند). نویسندگان مجبور شدند آن را در مجله‌ای بریتانیایی منتشر کنند (الان هم مقاله در وب‌سایت این نشریه پیدا نمی‌شود). سخنرانی‌های‌شان در چندجا با فشار گروه‌های طرفدار اسرائیل لغو شد. برت استفانز از هیات سردبیری وال‌استریت ژورنال رسما این دو را ضدیهود خواند که در آمریکا اتهام بزرگی است، الیوت کوهن، استاد مطاعات پیشرفته بین‌المللی در جانزهاپکینز هم در واشنگتن‌پست هم همین ادعا را کرد. انتقاد درست و حسابی هم بود، از جمله جفری هرف، استاد دانشگاه مریلند و اندره مارکوویتس از دانشگاه میشیگان که می‌گفتند هسته مرکزی سیاست خاورمیانه‌ای آمریکا نه اسرائیل که «دستیابی به نفت» بوده است.

اما مرشایمر فکر می‌کرد کار درستی کرده. به نیویورک‌تایمز گفت که هدفش راه‌انداختن بحث درباره این موضوع بوده که موفق شده اما از میزان واکنش‌ها تعجب کرده بود. تعجبش از این بود که جایگاه لابی اسرائیل را نشان داده بود و «لابی طرفدار اسرائیل در واشنگتن مورد کلاسیکی از نقش گروه‌های منفعتی در سیاست است و گروه‌های منفعتی در سیاست، به اندازه پای سیب پدیده‌ای آمریکایی است.»

چرا رهبران دروغ می گویند

دروغ هم به اندازه پای سیب در سیاست و سیاست بین‌الملل دوست‌داشتنی است اما تاکنون درباره آن کار جامعی نشده است. این را مرشایمر متوجه نشده بود تا اینکه در بهار ۲۰۰۳، سرژ اشممان که آن روزها برای نیویورک‌تایمز می‌نوشت با او تماس گرفت. اشممان داشت برای مرور یکشنبه این روزنامه مطلبی درباره دروغ در عرصه بین‌المللی می‌نوشت.

آن زمان آمریکا تازه عراق را اشغال کرده بود و دلیلش را هم خلع‌ سلاح‌های کشتار جمعی این کشور و پایان دادن به حمایت‌های صدام حسین از تروریسم اعلام کرده بودند. اما وقتی فرایند اشغال تمام شد هر چه گشتند سلاح کشتار جمعی پیدا نکردند. معلوم شد که ادعاهای دول اشغاگر دروغ بوده‌‌اند. به طور مشخص معلوم شد شهادت کالین‌ پاول، وزیر خارجه وقت آمریکا، در شورای امنیت سازمان ملل کاملاً بی‌پایه بوده. شاید همین مسایل بود که اشممان را به موضوع علاقه‌مند کرد.

به هرحال وقتی داشت فکر می‌کرد که برای این موضوع نظر چه کسی را بگیرد، اسم مرشایمر به ذهنش خطور کرد. از مرشایمر که پرسید مرشایمر جواب داد تا حالا به این موضوع فکر نکرده است و هرچقدر هم فکر می‌کند به یاد نمی‌آورد که تا حالا مطالعه‌ای در این زمینه شده باشد. خوشمزگی ماجرا این بود که مرشایمر همان پای تلفن از مسئله خوشش آمد و به اششمان گفت: «چرا نمی‌گی خودت دراین‌باره چه فکری داری.» اگر اشممان یک روزنامه‌نگار ایرانی بود احتمالا یک یادداشت شفاهی از یک استاد علوم سیاسی گرفته بود اما خب در جاهای دیگر جهان کارها را جور دیگری انجام می‌دهند.

آن‌ها یک‌ساعت با هم سر موضوع صحبت کردند و مرشایمر بعد از اینکه گوشی تلفن را گذاشت چند نکته از گفتگوی‌شان یادداشت کرد و در پوشه یادداشت‌هایش گذاشت. چند ماه بعد از دانشگاه MIT از او خوستند در این دانشگاه سخنرانی کند و درباره هر چیزی که دوست دارد هم سخنرانی کند.

مرشایمر سراغ یادداشت‌هایش رفت، یکی-دوهفته روی‌شان کار کرد و بعد درباره‌اش سخنرانی کرد. ملتِ شنونده خیلی خوش‌شان آمد. مرشایمر چندبار دیگر هم درباره این موضوع سخنرانی کرد و دید ملت خیلی با موضوع حال کرده‌اند. این شد که براساس سخنرانی‌اش یک مقاله آکادمیک نوشت و بعد هم آن را بسط داد و بدل به یک کتاب کوچک کرد به اسم چرا رهبران دروغ می‌گویند (انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۲۰۱۱).

تز شگفت‌انگیز مرشایمر این بود که برخلاف انتظار، دولت‌ها در روابط‌شان با کشورهای دیگر زیاد دروغ نمی‌گویند. این تز خودش را هم غافل‌گیر کرد. پیش‌فرضش این بود که اگرچه در زندگی روزمره دروغ کاری‌ست شرم‌آور اما در سیاست بین‌الملل کاری‌ست پسندیده چرا که دولت‌ها اغلب برای گفتن دروغ به دیگر کشور «دلایل استراتژیک مقبولی» دارند. اما برخلاف انتظارش نتوانست موارد زیادی در این زمینه پیدا کند.

تز دوم کتاب این بود که «رهبران در موضوعات سیاست خارجی بیشتر به مردم خود دروغ می‌گویند تا به دیگر کشورها. چنین چیزی بی‌شک در مورد کشورهای دموکراتیکی که در پی سیاست‌های خارجی جاه‌طلبانه هستند و گرایش به راه انداختن جنگ‌های اختیاری دارند نیز درست است. جنگ اختیاری مربوط به زمانی است که منافع حیاتی کشور مهاجم در معرض خطر قریب‌الوقوعی که تنها چارهٔ آن اقدام نظامی باشد، نیست.» (ص ۲۵ ترجمه فارسی) منظورش جهان‌گشایی‌های لیبرال بود که او به عنوان یک رئالیست آن‌ها را نادرست می‌دانست. بحثش در حوزه استراتژی بود و نه اخلاق و تصریح می‌کرد که چنین دروغگویانی فکر می‌کردند دروغ‌های‌شان به نفع منافع ملی است.

در وهله اول به نظر می‌رسد کتاب، حاصل تفنن مرشایمر در حوزه‌ای حاشیه‌ای است اما وقتی به فصل واپسین کتاب می‌رسیم می‌بینیم کتاب بخشی از پروژه او در نقد لیبرالیسم از منظر رئالیسم است: «تقریبا همهٔ رهبران (چه در نظام‌های استبدادی و چه دموکراسی) عادت دارند رفتارشان را برحسب هنجارهای لیبرال و حقوق بین‌الملل توجیه کنند؛ حتی زمانی که اقدامات‌شان اساساً برخاسته از نوعی ارزیابی دقیق و همسو با رئالیسم است. به هر حال مادمی که رفتار یک کشور هم با اصول رئالیستی و هم لیبرال منطبق باشد- که اغلب نیز اینگونه است- این گرایش وافر به سخن‌پردازی لیبرال مشکلی ایجاد نمی‌کند… اما هرگاه الزامات رئالیستی و ایده‌آلیستی در کشاکش با یکدیگر باشند، مشکلات نمودار می‌شود. در این موارد نخبگان مهمولاً مانند رئالیست‌ها عمل و مانند لیبرال‌ها صحبت می‌کنند که بی‌شک مستلزم فریب و از آن جمله دروغ است.» (ص ۲۳۴ ترجمه فارسی)

پیامبر مطرود

کتاب بعدی مرشایمر چه خواهد بود؟ او بعد از توهم بزرگ در سال ۲۰۱۹ هنوز کتابی منتشر نکرده است. هرچند ما نمی‌دانیم در مغز نامتعارف این استاد ۷۴ ساله چه می‌گذرد اما سرنخ‌هایی داریم. به عنوان مردی که همیشه علاقه‌مند به سیاست قدرت‌های بزرگ بوده، او نمی‌تواند قدرت‌گیری چین و بالا گرفتن نزاع‌اش با آمریکا را از نظر دور بدارد. راستش تا قبل از حمله روسیه به اوکراین که موجب شد رسانه‌ها سرش بریزند، تمرکزش را روی چین گذاشته بود. فارغ از اینکه در چند سخنرانی نسبت به قدرت‌گیری چین هشدار داد، در کارهای قبلی‌اش هم تجدیدنظر کرد و در ویرایش به‌روز‌شدهٔ تراژدی سیاست قدرت‌های بزرگ در سال ۲۰۱۴ نظراتش را درباب سیاست آتی چین کامل‌تر گفت.

در بین عالمان سیاست و متخصصان روابط بین‌الملل کسی نیست که قدرت‌گیری چین را نادیده بگیرد یا نسبت به آن نگران نباشد اما نظرات درباره اینکه چین با قدرتش چه خواهد کرد و آمریکا چه باید بکند متفاوت است. مرشایمر ​در زمره بدبین‌ها قرار می‌گیرد. در شماره ​نوامبر و دسامبر ۲۰۲۱ مجله فارن‌افرز مقاله‌ای درباره رقابت غیرقابل‌اجتناب آمریکا و چین در همان قالب ایده تراژدی سیاست قدرت‌های بزرگ نوشت و گفت سیاست تعامل (engagement) آمریکا در قبال چین یکی از فجایع سیاست خارجی این کشور بوده و باید جایش سیاست مهار (containment) اجرا شود تا جلوی تهدیدی به نام چین گرفته شود یا دست‌کم به تعویق بیفتد.

حرف‌هایش خیلی تند بود. در یکی از سخنرانی‌هایش گفته بود به چین که می‌رود فکر می‌کند در خانه‌اش است چرا که آن‌ها امور از دید ذهنی قرن نوزدهمی می‌بینند؛ مثل خودش. معلوم نیست بعد از این حرف‌های تند چینی‌ها باز هم او را درست و حسابی تحویل بگیرند. در آمریکا که معلوم بود وضعیت از چه قرار است. هرچه نباشد قبلا گفته بود که در واشنگتن غریبه است؛ چون اینجا همه، چیزها را از دریچه ذهنی قرن بیست‌ویکمی می‌بینند. وقتی این حر‌ف‌ها را می‌زد، لحنش آدم را یاد نامه رادیو چهرازی به امیر قاسمی می‌انداخت: اینجا همه نایس، همه بی‌طرف، همه پروگرسیو…

معلوم بود لیبرال‌ها ول نمی‌کنند و از سیاست قبلی کوتاه نمی‌آیند. دو شماره بعد، منتقدان مرشایمر به خط شدند که جوابش را بدهند. جان ایکنبری مهم‌ترین نظریه‌پرداز نظم بین‌المللی لیبرال یکی از آن‌ها بود. پاسخ او یک ادعانامه لیبرال در دفاع از کارنامه سیاست خارجی آمریکا در دوران پساجنگ سرد و علیه کل رویکرد رئالیستی بود. او نوشت که همه سیاست‌های آمریکا در گسترش لیبرال دموکراسی و امنیت موفق بوده و انتظار این هم بوده که چین به این نظم بپیوندد اما هدف اصلی این نبوده. اما لحنش در نقد مرشایمر تندتر بود:‌ «سی سال پس از پایان جنگ سرد، بسیاری از رئالیست‌‌ها، از جمله مرشایمر، دوباره سوالاتی را در مورد اتحادهای ایالات متحده مطرح می‌کنند و تحت عنوان «توازن دریایی»، استدلال می‌کنند که آمریکا باید در جهان چای پای کمتری داشته باشد. از نظر آنها، واشنگتن باید روی دفاع از نیمکره غربی تمرکز کند، در حالی که نقش محدودتر و پشتیبان در حفاظت از متحدانش در اروپا و شرق آسیا ایفا کند. اما عقب‌نشینی ایالات متحده مطمئناً دعوتی برای چین و روسیه خواهد بود تا دامنه امپریالیستی خود را گسترش دهند و منادی بازگشت به دنیای رئالیستی با منطقی آشنا و تراژیک باشد. هرچه‌قدر که چین قدرتمندتر می‌شود، همه باید قدردان باشند که ایالات متحده از نسخه رئالیستی مرشایمر پیروی نکرد.»

اما بعد از این هارت‌وپورت‌های لیبرالی که آدم را یاد مقالات روشنفکران ایرانشهری می‌اندازد وفتی خواست جواب مرشایمر را بدهد گفت دولت‌‌‌های آمریکایی حواس‌شان بوده و ائتلاف‌هایی در شرق آسیا شکل داده‌اند و «براساس این تلاش‌ها تعجبی ندارد که بسیاری از ناظران – و از جمله خود چینی‌ها- در دهه ۱۹۹۰ سیاست ایالات متحده در قبال چین را «تماهر»[3] ترکیبی از تعامل و مهار دیده‌اند.»

و البته فارغ از هیاهوهای ایکنبری این سیاست همانی بود که مرشایمر پیشنهاد می‌کرد: «اگر چین به رشد اقتصادی چشمگیر خود در چند دهه آینده ادامه دهد، احتمالاً مطابق با منطق رئالیسم تهاجمی عمل خواهد کرد… چین به طور خاص، تلاش خواهد کرد تا بر آسیا مسلط شود… آمریکا تلاش خواهد کرد تا ائتلافی متشکل از هند، ژاپن، فیلیپین، کره‌جنوبی، ویتنام و اندونزی برای تقابل با قدرت چین ایجاد کند.»

به‌علاوه مرشایمر به محدودیت‌های عمل چین هم توجه دارد: «پکن باید هند، ژاپن و روسیه‌ای را به عنوان همسایگانش بپذیرد که از نظر نظامی ضعیف و منزوی باشند؛ درست همانطور که آمریکا، کانادا و مکزیکی را در مرزهای خود ترجیح می‌دهد که از نظر نظامی ضعیف باشند. کدام کشور می‌خواهد کشورهای قدرتمند دیگری در منطقه‌اش مستقر شوند؟» بنابراین همان‌طور که در مناظره‌ای با برژینسکی در مجله فارن‌پالیسی در پاسخ به او که چینی‌ها را منعطف‌تر و محافظه‌کارتر از آنی می‌دانست که کشورگشایی کنند محدوده عمل چینی‌ها را از نظر خودش این‌طور بیان کرد: «بعید است که چین دست به حمله بزند و سایر کشورهای آسیایی را فتح کند. در عوض، چین می‌خواهد مرزهای رفتار قابل‌قبول را به آنها دیکته کند. چینی که به طور فزاینده‌ای قدرتمند می‌شود احتمالاً تلاش می‌کند آمریکا را از آسیا بیرون راند، دقیقاً همانطور که آمریکا قدرت‌های بزرگ اروپایی را از نیم‌کره غربی بیرون راند.»

به هر حال به نظر می‌رسد همان‌طور که خودش در کتاب چرا سیاستمداران دروغ می‌‌گویند گفته بود در واشنگتنِ هراسان از چین همه لیبرالی حرف می‌زنند اما رئالیستی عمل می‌کنند. با اینکه تحقق پیش‌بینی‌اش در شرق اروپا باعث شده اعتمادبه‌نفس‌اش بیشتر شود و روشن‌تر و بی‌پرواتر صحبت کند اما طبق گفته‌اش هنوز هم با او و با رئالیست‌ها در واشنگتن مانند مشتی دایناسور از عصری تمام‌شده برخورد میس‌کنند. بنابراین اگر مرشایمر را پیامبری بدانیم که از آینده می‌گوید این پیامبر در واشنگتن مطرود است و نمی‌تواند به اندازه‌ای که بر آکادمی و دستگاه سیاست‌گذاری سیاست خارجی آمریکا مسلط شود، مومن دور خودش جمع کند.


[1]  نام این گزارش از عنوان جلد سوم زندگی‌نامه لئون تروتسکی به قلم ایزاک دویچر برگرفته شده است.

[2]  دکترین مونرو، که توسط جیمز مونر-پنجمین رئیس‌جمهور آمریکا- در سال ۱۸۲۳ اعلام شد، مخالف دخالت‌ قدرت‌های اروپایی در ایالات تازه استقلا‌ل‌یافته آمریکا بود. تعبیر مرشایمر از این دکترین آن است که آمریکا مخالف هرگونه دخالت قدرت‌های بزرگ در نیم‌کره غربی یا همان قاره آمریکا است.

[3] “congagement,” a mix of containment and engagement.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *