جان هرسی، خبرنگاری که برای افشای تاثیرات بمب اتم هیروشیما، یک شاهکار ادبی خلق کرد

گزارش تکان‌دهنده جان هرسی از هیروشیمای بعد از بمب اتم، ۸۱ ساله شد

هفتاد و پنج سال پیش، صبح روشن و صافِ ششم اوت ۱۹۴۵، ایالات متحده بمب اتمی را بر فراز هیروشیما فرو انداخت؛ بمبی که همان لحظه حدود هفتاد هزار نفر را کشت و پنجاه هزار نفر دیگر را چنان درهم کوبید، سوزاند و در معرض تشعشعات قرار داد که آنان نیز اندکی بعد جان باختند. این ارقام ناگزیر تقریبی‌اند، اما حتی در میانهٔ مرگبارترین جنگ تاریخ نیز، چنین ویرانی‌ای که تنها با یک بمبِ پرتاب‌شده از هوا پدید آمد، معنای جنگ را از صرفِ فتح و تسخیر، به قلمرو نابودی نوع بشر کشاند.

ژاپنی‌ها در نخستین لحظات هیچ نمی‌دانستند چه بر سرشان آمده است. اما رئیس‌جمهور هری اس. ترومن خیلی زود توضیحی ارائه کرد. او که از کنفرانس پوتسدام بازمی‌گشت، از عرشهٔ ناو جنگی یو.اس.اس. آگوستا در میانهٔ اقیانوس اطلس برای مردم آمریکا پیام رادیویی فرستاد و گفت: «شانزده ساعت پیش، یک هواپیمای آمریکایی یک بمب بر هیروشیما، یکی از پایگاه‌های مهم ارتش ژاپن، فرو انداخت. قدرت این بمب از بیست هزار تُن تی‌ان‌تی بیشتر بود… این یک بمب اتمی است؛ مهار کردن بنیادی‌ترین نیروی جهان. همان نیرویی که خورشید از آن توان خود را می‌گیرد، اکنون بر ضد کسانی آزاد شده است که جنگ را به خاور دور کشاندند.»

سه روز پس از هیروشیما، ایالات متحده برای آنکه قدرت این سلاح را بار دیگر به اثبات برساند، بمب دیگری بر ناگازاکی فرو انداخت و ژاپن تسلیم شد. پس از آن، در ادامهٔ سانسور معمول دوران جنگ، مقامات آمریکایی محدودیت شدیدی بر انتشار اطلاعات دربارهٔ آنچه واقعاً در محل بمباران‌ها گذشته بود اعمال کردند. جز این واقعیت آشکار که هر یک از دو شهر با تنها یک بمب ویران شده بودند، تقریباً هیچ سخنی از وضعیت مردم و پیامدهای انسانی فاجعه اجازهٔ انتشار نداشت. و مگر چه اهمیتی داشت؟

در ایالات متحده، نفرت از ژاپنی‌ها به‌مراتب بیش از نفرت از آلمانی‌ها بود. گذشته از انگیزه‌های نژادپرستانه، ژاپنی‌ها این جسارت را به خرج داده بودند که به آمریکایی‌ها در خاک خود آمریکا حمله کنند. تنها چند روز پس از بمباران‌ها، یک نظرسنجی مؤسسهٔ گالوپ نشان داد که ۸۵ درصد آمریکایی‌ها از این حملات حمایت می‌کنند. نظرسنجی دیگری که پس از پایان جنگ انجام شد نیز نشان داد ۲۳ درصد مردم آرزو داشتند پیش از تسلیم ژاپن، بمب‌های اتمی بیشتری بر این کشور فرو ریخته می‌شد.

در میان کسانی که هیچ دلبستگی یا همدلی‌ای نسبت به دشمن نداشتند، خبرنگاری به نام جان هرسی بود؛ کسی که جنگ را هم در اروپا و هم در اقیانوس آرام پوشش داده و ژاپنی‌ها را «از نظر جسمانی کوتاه‌قامت» و «انبوهی از جانوران کوچکِ باهوش» توصیف کرده بود. هرسی بیش از شش فوت (حدود ۱۸۳ سانتی‌متر) قد داشت؛ مردی لاغراندام، خوش‌چهره، فارغ‌التحصیل مدرسهٔ هاتچکیس و دانشگاه ییل، بود و در عین حال شخصیتی فروتن و گوشه‌گیر داشت.

او در نیویورک زندگی می‌کرد و به‌سرعت به یکی از چهره‌های نوظهور محافل نشر و روزنامه‌نگاری شهر تبدیل شده بود. وقتی جنگ به پایان رسید، ۳۱ سال بیشتر نداشت. به‌تازگی از مأموریتی در مسکو بازگشته بود و برای رمان جنگی خود، ناقوسی برای آدانو[1] که داستانش در سیسیل می‌گذرد، جایزهٔ پولیتزر را دریافت کرده بود. هرسی داستان‌نویسی را بیش از گزارش‌نویسی دوست داشت و بخش عمدهٔ سال‌های بعد زندگی‌اش را صرف نوشتن رمان کرد.

اما پیش از آن، مسئلهٔ بمب‌های اتمی پیش آمد. وقتی هرسی از رادیو سخنان هری ترومن دربارهٔ هیروشیما را شنید، به‌شدت اندوهگین شد؛ او پیامدهای هولناک این سلاح برای آیندهٔ بشریت را به‌خوبی درک می‌کرد. با این حال، هم‌زمان احساس آسودگی هم داشت، زیرا گمان می‌برد همین یک بمب برای پایان دادن به جنگ کافی خواهد بود. از همین رو، هنگامی که تنها سه روز بعد ایالات متحده ناگازاکی را نیز با بمب اتمی هدف قرار داد، خشمگین شد. او بعدها این دومین بمباران را اقدامی جنایتکارانه توصیف کرد.

در هفته‌های پس از آن، اطلاعات اندکی دربارهٔ پیامدهای واقعی انفجارها در هیروشیما و ناگازاکی منتشر شد. گزارش‌ها عمدتاً به ویرانی عظیم ساختمان‌ها و زیرساخت‌ها محدود بودند. اما زمانی که خبر شیوع گستردهٔ بیماری ناشی از تشعشعات در ژاپن اشغالی دهان‌به‌دهان گشت و نخستین گزارش‌های خبرنگاران غربی توانست از سد سانسور عبور کند، مقام‌های آمریکایی این گزارش‌ها را به‌طور قاطع رد کردند.

در اواخر اوت ۱۹۴۵، روزنامهٔ نیویورک تایمز گزارشی از خبرگزاری یونایتد پرس را از هیروشیما منتشر کرد، اما پیش از چاپ، تقریباً تمام اشاره‌های آن به مسمومیت ناشی از تشعشعات حذف شده بود. متن منتشرشده چنین القا می‌کرد که قربانیان صرفاً بر اثر همان نوع جراحاتی جان می‌بازند که در یک بمباران متعارف نیز انتظار می‌رود. در یادداشت تحریریه‌ای که کنار گزارش آمده بود، نوشته شده بود: «دانشمندان ایالات متحده می‌گویند بمب اتمی هیچ اثر ماندگار دیگری در منطقهٔ ویران‌شده بر جای نخواهد گذاشت.»

کمتر از دو ماه پیش از آن، گروهی از دانشمندان آمریکایی نگران بودند که نخستین انفجار هسته‌ای جهان، یعنی آزمایش فوق‌محرمانهٔ ترینیتی در ایالت نیومکزیکو، شاید جو زمین را مشتعل کند. چنین اتفاقی هرگز رخ نداد. با این حال، از یک نظر محدود، آن دانشمندان دربارهٔ اثرات ماندگار درست گفته بودند: به شکلی غیرمنتظره، میزان پرتوهای باقی‌مانده در محل انفجار در هیروشیما و ناگازاکی نسبتاً سریع کاهش یافت و همین امر امکان داد که این دو شهر، زودتر از آنچه تصور می‌شد، روند بازسازی و بازگشت به زندگی را آغاز کنند.

اما این فقط نیمی از ماجرای تشعشعات بود. نیمهٔ دیگر، ده‌ها هزار انسانی بودند که صبح روز بمباران دوزهای خطرناکی از پرتو را جذب کرده بودند و اکنون بیمار می‌شدند و برخی نیز جان می‌باختند. ژنرال لزلی گرووز، افسر ارتش آمریکا که برنامهٔ ساخت بمب اتم را هدایت کرده بود، گزارش‌های مربوط به خطرات تشعشعات را تبلیغات دشمن خواند و گفت: «به گمانم بهترین پاسخ به کسانی که در این باره تردید دارند این است که ما آغازگر جنگ نبودیم، و اگر از شیوه‌ای که به آن پایان دادیم خوششان نمی‌آید، به یاد بیاورند چه کسی جنگ را شروع کرد.» این استدلال آشکارا ربطی به موضوع نداشت.

تا پاییز ۱۹۴۵، گزارش‌های مربوط به بیماری ناشی از تشعشعات چنان انبوه و مستند شده بود که حتی خود گرووز نیز دیگر نمی‌توانست آن‌ها را انکار کند. با این حال، هنگامی که برای ادای شهادت در برابر کمیتهٔ سنای آمریکا دربارهٔ انرژی اتمی فراخوانده شد، به ادعایی دیگر پناه برد و گفت: «مرگ بر اثر مسمومیت ناشی از تشعشع، مرگی بسیار خوشایند است.»

نفرت، انسان را کور می‌کند؛ نفرت، انسان را احمق می‌کند. جان هرسی اما متفاوت بود. او روشنفکری از نیوانگلند بود که با بورسیه در مدارس و دانشگاه‌های ممتاز تحصیل کرده بود و نمونه‌ای بود از اینکه اگر طبقات ممتاز با انضباط و آموزش عمیق علوم انسانی پرورش یابند، نه‌تنها به واسطهٔ تبار، بلکه به واسطهٔ تربیت نیز می‌توانند به انسان‌هایی فرهیخته بدل شوند. از نظر جسمی نیز شجاع بود.

به عنوان خبرنگار جنگی، بارها آگاهانه خود را در معرض خطر قرار داده بود. ارتش آمریکا رسماً از او تقدیر کرد، زیرا در نبرد گوادال‌کانال یک سرباز زخمی آمریکایی را نجات داده بود. هرسی، مطابق خصلت همیشگی‌اش، توضیح داد که کمک کردن به آن سرباز بهترین راهی بود که برای دور کردن خودش از میدان نبرد به ذهنش رسیده بود. البته هیچ‌کس این حرف را باور نکرد. خبرنگاران جنگی معمولاً به دل درگیری می‌روند؛ هرسی نیز بارها چنین کرده بود. اما او قهرمان خشن فیلم‌های هالیوودی نبود.

مردی آرام، فروتن و عمیقاً همدل بود. در تمام تجربه‌هایش از جنگ، با وجود آنکه پیش‌تر دربارهٔ ژاپنی‌ها توهین‌آمیز نوشته و آنان را «انبوهی از جانوران کوچک اما باهوش» خوانده بود، میان تصور انتزاعیِ دشمن و انسان واقعی‌ای که روبه‌رویش قرار داشت تفاوت می‌گذاشت؛ میان «ژاپنی‌ها» به‌عنوان یک تودهٔ منفور و آن سربازی که همان لحظه از سوی مقابل به او شلیک می‌کرد. از خود می‌پرسید: «شاید اهل هاکونه بود؟ یا شاید از هوکایدو؟ در کوله‌پشتی‌اش چه غذایی داشت؟ سربازی اجباری چه آرزوهای شخصی‌ای را از او ربوده بود؟»

پس از آنکه آمریکا بمب‌های اتمی را بر ژاپن فرود آورد، هرسی نوشت اگر قرار است تمدن معنایی داشته باشد، انسان‌ها باید انسانیت دشمنان خود را نیز به رسمیت بشناسند. با گذشت ماه‌ها، او دریافت که همین عنصر، یعنی چهرهٔ انسانی قربانیان، هنوز از روایت‌های موجود دربارهٔ ویرانی هیروشیما غایب است. این، هم ضعف روزنامه‌نگاری بود و هم فرصتی برای او.

با حمایت مجلهٔ نیویورکر ــ به‌ویژه هارولد راس، بنیان‌گذار و سردبیر مجله، و همکارش ویلیام شان ــ او اوایل سال ۱۹۴۶ به چین پرواز کرد و از آنجا خود را به ژاپن رساند. سرانجام موفق شد مجوز سفر به هیروشیما را بگیرد. دو هفته در آنجا ماند و سپس، برای دور ماندن از سانسورچیان، به نیویورک بازگشت و نوشتن را آغاز کرد. شاهکاری سی‌هزار کلمه‌ای در گزارش‌نگاری، با نثری خویشتن‌دار و بی‌پیرایه که سرگذشت شش تن از بازماندگان حملهٔ اتمی را روایت می‌کرد.

در اوت همان سال، مجلهٔ نیویورکر تمام یک شمارهٔ خود را به انتشار این گزارش اختصاص داد. مقاله غوغایی به پا کرد. سپس انتشارات کنوف آن را در قالب کتابی با عنوان هیروشیما منتشر کرد. کتاب به زبان‌های بسیاری ترجمه شد و میلیون‌ها نسخه از آن در سراسر جهان به فروش رفت.

امروز هیروشیما تا حدی به یک اثر تاریخی تبدیل شده است؛ اثری شگفت‌انگیز که با این حال بخش زیادی از قدرت تأثیرگذاری مستقیم خود را از دست داده، زیرا روایت‌هایی که در آن آمده، طی دهه‌ها چنان در تصور جمعی ما از جنگ هسته‌ای نفوذ کرده که کمتر کسی دیگر به سراغ متن اصلی می‌رود. این وضعیت مایهٔ تأسف است. اما اکنون ــ هفتاد و چهار سال پس از انتشار کتاب و بیست‌وهفت سال پس از مرگ جان هرسی ــ کتابی تازه به یاری آمده است: بارش رادیواکتیو؛ پیامدهای پنهان هیروشیما[2]؛ اثری که با تمرکزی مثال‌زدنی، داستان کامل شکل‌گیری هیروشیما را واکاوی می‌کند.

نویسندهٔ این کتاب لزلی ام. ام. بلوم است؛ پژوهشگری خستگی‌ناپذیر و نویسنده‌ای چیره‌دست که روایت خود را با چنان روانی پیش می‌برد که گویی همه‌چیز بی‌زحمت نوشته شده است؛ ترفندی که در واقع مهارت و کار طاقت‌فرسای لازم برای خلق چنین نثری را پنهان می‌کند.

کتاب غیرداستانی پیشین او، همه بد عمل می‌کنند[3]، اثری کاملاً ادبی دربارهٔ پیشینهٔ نگارش نخستین رمان ارنست همینگوی، یعنی خورشید همچنان می‌دمد، بود. هرچند توانایی‌های بلوم به‌عنوان نویسنده در آن کتاب نیز کاملاً آشکار بود، اما اثر از این ضعف رنج می‌برد که از خواننده می‌خواست به همینگوی و خودشیفتگی‌های افراطی او علاقه‌مند باشد.

بار سنگینی از این دست بر دوش بارش رادیواکتیو نیست. موضوع جنگ هسته‌ای آن‌قدر مهم است که ناگزیر هر خواننده‌ای را مجذوب خود می‌کند، و هرچند هفتاد و پنج سال است از وقوع آن گریخته‌ایم، اکنون احتمال وقوعش بیش از هر زمان دیگری بر فراز سرمان سایه افکنده است. بارش رادیواکتیو بی‌آنکه به رساله‌ای جدلی یا تبلیغی بدل شود، هشداری جدی است.

بلوم در مقدمه می‌نویسد: «در سال‌های اخیر، تغییرات اقلیمی به عنوان تهدید وجودی اصلی برای بقای بشر، بر تیتر خبرها و گفت‌وگوهای عمومی سایه انداخته است؛ اما سلاح‌های هسته‌ای همچنان تهدید وجودی بزرگ دیگری هستند ــ و این تهدید نیز روزبه‌روز شدت می‌گیرد. تغییرات اقلیمی نوید دگرگون کردن جهان را، هرچند به شکلی خشونت‌بار، اما تدریجی، می‌دهد. جنگ هسته‌ای، در مقابل، می‌تواند با هشدار اندک یا حتی بدون هیچ هشداری، به نابودی آنی جهان بینجامد.»

بلوم یادآوری می‌کند که اثر هرسی هنوز هم بهترین توصیف موجود از این فاجعه در مقیاسی انسانی و از فاصله‌ای نزدیک است. بارش رادیواکتیو نیز، همچون گزارش اصلی هرسی، کتابی است با هدفی جدی، اما در عین حال خواندنی و لذت‌بخش.

دلیل این امر روشن است: پاراگراف‌های بی‌نقص بلوم؛ ساختار روایی شفاف او؛ داستان‌ها، خرده‌روایت‌ها و بینش‌های گیرا؛ تصویر زنده‌ای که از دو سردبیر بزرگ مجلهٔ نیویورکر ارائه می‌دهد، کسانی که معیارهای صداقت و درستکاری روزنامه‌نگاری را بنا نهادند؛ معیارهایی که هنوز هم در نیویورکر و دیگر مجلات معتبر پابرجاست. همچنین شخصیت‌های نامتعارفی مانند ژنرال گرووز که مدام در روایت سر برمی‌آورند، و بیش از همه، شخصیت جذاب قهرمان کتاب، جان هرسی. در جهانی که به بیماری سلفی مبتلا شده است، زهد و خویشتن‌داری هرسی همچنان چشمگیر است.

البته بارش رادیواکتیو از دو ضعف نیز رنج می‌برد. نخست، این ادعا که ایالات متحده برای پنهان کردن واقعیت بیماری ناشی از تشعشعات، دست به یک سرپوش‌گذاری مهم و سازمان‌یافته زده بود. ناشر بلوم این ادعا را در زیرعنوان کتاب برجسته کرده است؛ تصمیمی که اشتباه بود. حتی در نامه‌ای که همراه نسخهٔ پیش از انتشار کتاب فرستاده بود، این سرپوش‌گذاری را بزرگ‌ترین لاپوشانی قرن و داستانی در حد رمان‌های جاسوسی توصیف کرده بود.

این ماجرا لابد برای خود بلوم هم مایهٔ شرمساری است. برای هر کسی که اندکی با ارتش آمریکا آشنا باشد، روشن است که هرگونه تلاش نافرجام برای مبهم‌سازی واقعیت در ماه‌های پس از بمباران‌های اتمی، چیزی جز همان ترکیب همیشگی نبود: آمیزه‌ای از ناآگاهی واقعی، پنهان‌کاری غریزی، و تبلیغات ناشیانهٔ نظامی.

ضعف دوم کتاب، ادعای غیرضروری آن است که گزارش هرسی مسیر تاریخ را تغییر داد، نگرش‌ها نسبت به مسابقهٔ تسلیحاتی را دگرگون کرد و از آن زمان تاکنون به جهان کمک کرده است تا از جنگ هسته‌ای بپرهیزد. این ادعا صرفاً مضحک است؛ هرچند نشانه‌هایی وجود دارد که خود هرسی نیز شاید در سال‌های پایانی عمرش تا حدی به آن باور پیدا کرده بود.

اگر چنین بوده باشد، با توجه به خدماتی که او به بشریت کرد، می‌توان این خوش‌باوری را بر او بخشید. اما آنچه واقعاً مسیر تاریخ را تغییر داد، دستیابی کشورهایی غیر از ایالات متحده به سلاح هسته‌ای بود؛ به‌ویژه دستیابی اتحاد شوروی به این سلاح در سال ۱۹۴۸، و یقین به اینکه هر بار از جنگ‌افزار هسته‌ای استفاده شود، پاسخ متقابلی در پی خواهد داشت. اگر این بازدارندگی وجود نداشت، بسیار محتمل بود که ایالات متحده بار دیگر نیز علیه دشمنان دیگر خود از بمب اتم استفاده کند؛ علیه کرهٔ شمالی، روسیه، چین، ویتنام شمالی، کوبا، یا جایی در خاورمیانه؛ آن هم با وجود رنج و ویرانی‌ای که هرسی در هیروشیما با آن قدرت توصیف کرده بود.

اما در برابر عظمت موضوع، این‌ها تنها خرده‌گیری‌هایی جزئی‌اند و چیزی از ارزش و درخشش اثر بلوم کم نمی‌کنند. او کتاب را با فراخوانی به پایان می‌رساند که به‌روشنی با زمانهٔ ما پیوند دارد: «شاید بزرگ‌ترین تراژدی قرن بیست‌ویکم این باشد که ما از بزرگ‌ترین تراژدی‌های قرن بیستم، این‌همه اندک آموخته‌ایم. گویا هر نسل باید درس‌های فاجعه را خودش، با تجربهٔ مستقیم، بیاموزد. پس بگذارید چند نکته را دوباره یادآوری کنیم: جنگ هسته‌ای ممکن است به پایان حیات بر روی این سیاره بینجامد. انسان‌زداییِ گسترده می‌تواند به نسل‌کشی ختم شود. نابودی رسانه‌های مستقل می‌تواند به استبداد بینجامد و مردم را در برابر حکومتی که قانون و وجدان را به هیچ می‌گیرد، بی‌دفاع بگذارد.»

او با همین لحن ادامه می‌دهد و سرانجام با این جملهٔ امیدوارانه به پایان می‌رسد که هنوز فرصت برای آموختن از تراژدی‌های تاریخ از دست نرفته است. و خواننده‌ای که با قدردانی کتاب را به پایان رسانده، در پاسخ فقط می‌تواند با خود بگوید: «باید دید.»

 ویلیام لانگویشه را یکی از برجسته‌ترین نویسندگان گزارش‌های بلند و روزنامه‌نگاری روایی در دوران معاصر می‌دانند.

ترجمه‌ای از متن زیر که در وب‌سایت نیویورک‌تایمز در تاریخ ۳۰ اگوست ۲۰۲۰ منتشر شده است:

The Reporter Who Told the World About the Bomb


[1] A Bell for Adano

[2] Fallout در زمینهٔ هسته‌ای، fallout به ذرات رادیواکتیوی گفته می‌شود که پس از انفجار بمب اتمی یا هسته‌ای وارد جو می‌شوند و سپس بر سطح زمین فرومی‌ریزند. از سوی دیگر این واژه به معنای عواقب و تبعات هم به‌کار می‌رود. بنابراین ترجمه یکی از این وجوه، وجه دیگر را از نظر دور می‌دارد.

[3] Everybody Behaves Badly

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *