پردیس مهدوی، انسانشناس ایرانی آمریکایی است که در حوزهٔ مطالعات جنسیت، سکسوالیته و مهاجرت پژوهش کرده است. نخستین کتابش طغیانهای آتشین: انقلاب جنسی ایران را انتشارات دانشگاه استنفورد در سال ۲۰۰۸ منتشر کرد و در این کتاب به تغییر چشمانداز مسائل جنسی در ایران بر اساس تجربیات خودش و همچنین جوانانی که در ایران بودند پرداخت. کتاب دومش در باب نیروی کار، مهاجرت و قاچاق انسان در دوبی بود. تازهترین کتاب او روایتی از داستان زنان اسبسوار ایران و افغان است که بر گردهٔ اسبچهٔ خزر سوار میشدند؛ نژادی از اسب که زمانی رو به انقراض بود و کشف دوبارهاش نجاتش داد. مهدوی روایتش را حول محور تبار و خانوادهٔ خود و مادربزرگش، مریم، آغاز میکند؛ زنی که در دههٔ بیست زنانی دیگر پیاش آمدند و به او گفتند قصد فرار از شوهران آزارگر و ظالم خود را دارند. مریم که چابکسواری پرشور بود کار رساندن پنهانی دهها تن از این زنان به افغانستان را آغاز کرد. در طول راه هم به زنان و هم به اسبهای ناآرام چند جرعه مشروب دستساز میداد تا در گذر از جادههای ناهموار به سوی کوههای شمال افغانستان آرامش بیابند. در آنجا بود که این زنان میتوانستند به ارتش تماماً زنانهای بپیوندند که در سواری مهارت مییافتند تا از خود در برابر همهٔ مهاجمان احتمالی محافظت کنند و این مهاجمان تا زمان طالبان خطری برای این زنان باقی میمانند. داستان مهدوی، روایتی است با جریانی سیال. در زمان پس و پیش میرود و شامل تجربیات سربازانی از گروهانی در ارتش آمریکا است که در سال ۲۰۰۱ در افغانستان مستقر شدند تا در کنار «زنان غارنشین» سوار بر اسب خزر، آنها نیز سوار بر اسب بجنگند و البته که آنان مبهوت مهارت این زنان شدند. داستان پردیس مهدوی تاروپودهایی از تاریخ را به زیبایی در هم میبافد تا روایتی تحسین برانگیز از زنان و اسبهایشان بگوید، زنان و اسبهایی که ناجی یکدیگر بودند و نقششان در روایت جنگ علیه ترور فراموش شد.
داستان مریم با داستان لوئیز فیروز پیوند میخورد، پرورشدهندهٔ اسب آمریکایی که مریم با کمک او کهنترین نژاد اسب در جهان را دوباره مییابند و میپرورانند. لوئیز، زنی آمریکایی بود که با شاهزادهٔ ایرانی نرسی فیروز ازدواج کرد، به ایران آمد و و بیش از ۴ دهه به پرورش اسب پرداخت. او را مادر اسب ایران میخوانند. اسبچهٔ خزر خصلت منحصر بهفردی دارد که به خاطر پاهای کوتاهش سواری در مسیرهای ناهموار و صخرههای شیبدار را ممکن میکند و این زنان به چنان مهارتی دست یافتند که در سواری، دستهایشان را آزاد بگذارند و سلاح هم داشته باشند و چنان به اسبهایشان اطمینان داشته باشند که آنها زمین نزنند.
خود مهدوی میگوید که کتاب محبوب دوران کودکیاش شاهنامه بوده و اگرچه شاهنامه سرشار است از داستانهای شاهان و مردان، شخصیت محبوب او زنانی جنگجو چون گردآفرید بودهاند. مادربزرگش برای او تجسمی است از گردآفرید، زنی که در مزرعهای در نزدیکی خزر به دنیا آمد و بزرگ شد و زندگیاش با اسب خزر و اگرچه باورنکردنی مینماید با جنگ آمریکا در افغانستان پیوند خورد، هرچند که آنقدر زنده نماند تا این جنگ را ببیند. شهبانونامه –به سیاق شاهنامه- روایت حماسهٔ زنانی است که دانش جمعیشان را به کار گرفتند و در مبارزه علیه خشونت خانگی و بعدها علیه بنیادگرایی نژادی باستانی از اسب را هم حفظ کردند و تاریخشان را با آن گره زدند. با در هم آمیختن خاطرات، تاریخ و مصاحبه و شهادت راویانِ امروز مهدوی روایتی از جنگ، مبارزه، خشونت و قدرت خواهری در مبارزه با آنها میگوید، زنانی برای محافظت از هم و از اسبهایشان و از سرزمینشان جنگی به قدمت قرن را از سر گذراندند.