با مارسل پروست در جستجوی رهایی

چگونه یک افسر نقاش لهستانی با سخنرانی درباره شاهکار مارسل پروست توانست جان اسرای لهستانی را نجات دهد؟

اگر رمان درجستجوی زمان از دست‌رفته مارسل پروست را نخوانده باشید هم می‌توانید مخاطب کتاب پروست علیه زوال باشید. در واقع اگر جزو خیل عظیم درجستجونخوانده‌ها باشید و سال‌ها برای خواندن این مجموعه برنامه‌ریزی کرده و حتی شروع‌های موفقی هم داشته ولی به نتیجه نرسیده‌اید، شاید خواننده بهتری برای این کتاب باشید؛ زمانی که بدانید مخاطب‌های اولیه این کتاب افسران اسیر لهستانی دم مرگی بودند که در شب‌های یخ‌زده اردوگاه‌های روسیه به سخنان مردی گوش می‌دادند که از پروست و نقاشی و رمان درجستجو… برایشان می‌گفت. از میزان اشتیاق اسیران بینوای جنگی اطلاعی در دست نیست اما همین‌که بدانیم این افراد به همراه ۳۶۰ اسیر دیگر تنها نجات‌یافتگان این اردوگاه‌ها بوده‌اند و از میان سخنرانی‌هایی که در دوره اسارت برگزار کرده‌اند این سخنرانی نوشته و چاپ شده است کنجکاوی کافی برای خواندن این کتاب در ما برانگیخته می‌شود.

جوزف چاپسکی، هنرمند، نویسنده و منتقد لهستانی بود که در جنگ جهانی دوم به ارتش این کشور پیوست. او و همراهانش یکی از معدود بازماندگان کشتار کاتین بودند؛ کشتاری که توسط اتحاد جماهیر شوروی برای از بین بردن طبقه نخبه و نظامی لهستان صورت گرفت و طی آن بیش ۲۲هزار لهستانی در آوریل و می ۱۹۴۰ کشته شدند.

به واقع نمی‌توان به ارتباطی بین این سخنرانی‌ها و نجات‌یافتن از اسارت و مرگ فکر کرد اما خوب است که این پرسش را در کل زمان خواندن کتاب پس ذهن‌مان داشته باشیم که چرا یوزف چاپسکی خواسته این رمان آخرین چیزی باشد که در زندگی به یاد می‌آورد و به آن فکر می‌کند؟ یا چطور این کتاب به قول چاپسکی خود را به یاد او آورده است؟ «آنجا دور از هرچیزی که بخواهد یادآور جهان پروست باشد حس و تجربه‌ام در به‌یادآوردن پروست روزبه‌روز پرمایه‌تر شد… و کُنش به‌یادآوردن چیزی شد شبیه همان حافظه غیرارادی پروستی.»

چاپسکی در آن شب‌ها برای اسیران جنگی از اهمیت به‌خاطرآوردن می‌‌گوید و با کنارهم گذاشتن مفاهیم تداعی و زمان، آنطور که پروست گفته بود، تغییر زمان حال به واسطه یادآوری غیرارادی را شرح می‌دهد. او با یادآوری توصیف پروست از لحظه چشیدن کلوچه مادلن و آنچه برای او تداعی شده بود واقعیتی از سازوکار ذهن را در هنگام به‌خاطرآوردن برای مخاطب صحبت‌هایش آشکار می‌کند؛ به‌یادآوردن به مثابه زنده‌شدن گذشته یا بازسازی گذشته با همه حس و شور تجربه‌شده در وهله نخست؛ به‌یادآوردنی که می‌تواند نجات‌دهنده و زندگی‌بخش باشد. و عجیب آنکه گویی برای چنین به‌یادآوردنی همچون پروست، همچون قهرمان کتابش و همچون خود چاپسکی و هم‌رزمانش باید تا یک‌قدمی مرگ رفته باشی.

از سوی دیگر، چاپسکی در این کتاب همچون استادی در کرسی پژوهش و نقد هنر و ادبیات برای شنوندگان خود از نسبت وقایع زمانه با آثار هنری و ادبی می‌گوید. از زمانهٔ زوال ناتورالیسم و برآمدن امپرسیونیسم و گویا و پروست. از سایه‌روشن‌های کومبره و رنگ و نقش‌ نقاشی‌های پوسن و ورمیر. از نظر او فرم درجستجو… کاملاً در جهت رسیدن به بصیرت خاصی است؛ در جهت نمایاندن قانون‌های حاکم بر واقعیتِ سازوکارهای پنهان وجود. چاپسکی می‌گوید در جهان پروست همه‌چیز به هم وصل است و او در تلاش است که تصویری روشن و واضح از این ارتباطات بین عالم واقع و خیال برای ما بیافریند. اما زمانی که چاپسکی سبک پروست را با فلسفهٔ فرم رمان و فرآیند خلق رمان را با اشاره به چند نقطه کلیدی روانکاوانه شرح می‌دهد چه هدفی در سر داشته است؟

این یادآوری‌ها چه برآمده از وسواس‌های یک ذهن تاریخی و تحلیلی باشد چه از جستجوگری ذهنی پرسشگر، گویی وجوهی دیگر از آفرینش‌گری و ماندگاری را در مقابل چشمان چاپسکی ساخته است. چاپسکی در این سخنرانی‌ها که گویا مخاطب اولیه‌اش خود او است و در رفت و برگشت‌هایی از فرم به محتوای درجستجو… به این نتیجه می‌رسد که ذات نویسنده تنها از طریق فرمی که به غایت رسیده درک می‌شود. او در شرایطی که می‌توانست ایدئولوژیک‌ترین سخنرانی‌ها را ارائه دهد به این نتیجه می‌رسد که تنها اثری که در جهت تحقق فرمی پیش رفته باشد می‌تواند برای مخاطبان الهام‌بخش باشد و اینچنین چاپسکی نیز همانند «برگوتِ» درجستجو… در آخرین تفکرات و سخنرانی‌هایش تازه می‌فهمد که هنر باید چگونه باشد.

و اینها همه بخشی از جذابیت‌های این کتاب از نشر گمان است که در مجموعه «زندگی‌نگاره‌ها» و پس از کتاب‌هایی از نویسندگانی همچون احمد اخوت و جولین بارنز و… به چاپ رسیده است. ژانری که به گواهی همین چند کتاب می‌تواند به خلاقانه‌ترین و الهام‌بخش‌ترین صورت ممکن نوشته شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *