حنیف قریشی فرزند یکی از خیل مهاجرین پاکستانی است که پس از سال ۱۹۴۷ و جدایی هند و پاکستان رهسپار بریتانیا شدند. او هفت سال پس از مهاجرت پدرش که از خانوادهای برجسته و متمکن در پاکستان میآمد، در جنوب لندن متولد شد و سالهای کودکی و نوجوانی را در کشوری گذراند که برای نخستین بار داشت با تکانههای پس از ورود سیل مهاجرین از کشورهای سابقاً مستعمرهاش مواجه میشد.
وطن من کجاست؟ جستارهایی است دربارهٔ مواجههٔ مردم بریتانیا با مسالهٔ نژادپرستی و مهاجرت و اسلام، دربارهٔ رویکرد مهاجران به این نژادپرستیها، دربارهٔ همگون شدنها و نشدنها با جامعهٔ مقصد و دربارهٔ بازگشت به وطنی که برای نسل دوم مهاجر دور و غریب مینماید.

در سال ۱۹۶۸، اینوک پاوِل، نمایندهٔ محافظهکار پارلمان بریتانیا سخنرانیای در بیرمنگام کرد که بعدها به نام «رودخانههای خون» شهرت یافت. سخنانی که خود پاول یکی، دو روز پیش از آن گفته بود قرار است همچون موشکی به هوا برود و البته، برخلاف موشکهای واقعی به زمین برنگردد. بیراه نگفته بود.
حرفهایش در جامعهٔ بریتانیا که پس از جنگ جهانی دوم با سیل مهاجران کشورهای مشترکالمنافع روبهرو بود، چون بمبی ترکید و امواجی در حمایت و مخالفت در مورد مسالهٔ مهاجرت به راه انداخت و زندگی مردم بریتانیا، منجمله حنیف ۱۴ ساله را تحتتاثیر قرار داد. او گفته بود که ۱۵ یا ۲۰ سال دیگر سیاهها دستبالا را نسبت به سفیدها در بریتانیا خواهند داشت و ملتی باید واقعاً دیوانه باشد که چنین دست به نابودی خود بزند. به قول قریشی، «نژادپرستی طلای ابلهان است.»
اما وجه جالب جستارهای حنیف قریشی تنها نحوهٔ رویارویی با امواج نژادپرستی در جامعهای نیست که او زمانی خود را متفاوت از آن نمیپنداشت، بلکه شیوههای مقابله با این نژادپرستی را نیز نقد میکند. قریشی نه فقط منتقد خشونتهای جامعهٔ بریتانیا علیه پاکستانیها یا آسیاییهای بریتانیا بوده است، بلکه سیاست هویت گرهخورده با این نژادپرستی در میان جامعهٔ مهاجران را نیز نقد میکند.
او اگرچه در کودکی به سوی گروههای ضدنژادپرستی همچون جنبش امت اسلام الایجا محمد و محمدعلی کلی و مالکوم ایکس که هواداران محمد بودند کشیده میشود، اما به زودی به این نتیجه میرسد که انزجار تمام و کمال آنان از سفیدها را نمیتواند بپذیرد. برای او عجیب است که خشمی موجه و بهحق از نژادپرستی، «به جای اینکه به تعهد سیاسی مقبولی نسبت به جامعهای سراسر دیگرگون تبدیل شود، به تعصب مذهبی شدیدی تبدیل شد که منشاء غرور و افتخار بود.»
جامعهٔ مهاجران که در ابتدا سعی میکرد خود را تا جای ممکن با جای مقصد همگون و همسان کند، در برابر نژادپرستی خصمانه و خشنی که در دههٔ ۶۰ علیهاش شکل گرفت و البته به کمک ارزشهای لیبرالی که در همین جامعه از آنان حمایت کرد و تمایزات میان فرهنگ پست و والا را مردود شمرد، با دستراستیترین ایدههای بریتانیا همدست شدند و دست به بازتولید ارزشها و فرهنگی زدند که نقض همین اصول لیبرال بودند.
مهمترین مصداق آن شاید مدارس دخترانهٔ اسلامی در بریتانیا باشند که قریشی در مراسم افتتاحیهٔ یکی از آنان حتی یک زن یا دختر هم نمیبیند. مدارسی که به علم و حتی ادبیات هم با دیدی انتقادی مینگرند و از هنر هم در آنها خبری نیست.
اما وطن حنیف قریشی کجاست؟ او در دههٔ ۸۰ به پاکستان سفر میکند تا وطن خود را ببیند و از طبقهٔ متوسط انگلستان، خود را در میان بورژواهای پاکستانی مییابد که انگلیسی حرف میزدند و ضد انگلستان بودند. نمایشنامهنویسی بود که به کشوری رفته بود که در آن تئاتر و هنر ممنوع و مغایر اسلام بود. کشوری اسیر تعصبات دینی که مردمش از کسانی که آن را ترک میکردند متنفر بودند و به آنها حسودی میکردند و صادرات هروئین به جوامع بیخدا را به لحاظ ایدئولوژیک توجیهپذیر میدانستند و غافل بودند که همین هروئین تا مغز استخوان جامعهٔ خودش هم نفوذ میکند.
کشوری مستعمره که همواره چشم به دهان استعمارگر دارد و خودش هم فقرایی که به بریتانیا کوچیده بودند را شایستهٔ نژادپرستی بریتانیاییها میداند، چون نابرابری طبقاتی همواره شکلی از نژادپرستی را بازتولید میکند و نمیفهمد که برای نژادپرست اروپایی مهاجر فقیر و ثروتمند فرقی ندارند. جستارهای قریشی و داستان کوتاه این مجموعه روایت فردی است در میانهٔ این دو وطن که در هیچیک جایی ندارد و دارد و رویای جامعهای دیگرگون را در سر میپرورد.