در شامگاه روز دهم ماه مه ۱۹۳۳، بیش از ۷۰ هزار نفر از هواداران حزب حاکم ناسیونال سوسیالیست آلمان در میدان اپرای شهر برلین گرد هم آمدند تا بیش از ۲۵ هزار جلد کتاب را که به نظرشان روحی ضدآلمانی داشت، در مراسم تطهیر ادبی آتش بزنند. ۲۰ سال بعد، در ۱۹۵۳، ری بِرَدبِری (۱۹۲۰-۲۰۱۲) داستان علمیتخیلی فارنهایت ۴۵۱ را منتشر کرد. فارنهایت ۴۵۱ سندی فرهنگی از دههٔ ۵۰ میلادی است؛ زمانی که اگرچه جهان از دام جنگ جهانی دوم گریخته بود، اما وحشت تمامیتخواهی و ظهور هیتلری دیگر همچنان بر جهان سایه داشت.
دههٔ ۵۰ در عین حال، دههٔ جنگ سرد و وحشت از بمب اتمی و زمانهٔ قدرت شوروی بود؛ وحشتی که در کتاب و عاقبت شهری که مونتاگ –قهرمان داستان- در آن زندگی میکند پدیدار است و همین فضاست که الهامبخش دو رمان بزرگ پادآرمانشهری همین دهه یعنی مزرعهٔ حیوانات (۱۹۴۵) و ۱۹۸۴ (۱۹۴۸) جورج اورول نیز هستند. از سوی دیگر، در همین زمان در آمریکا دوران مککارتیسم است، دوران دیگریهراسی، لیستهای سیاه و سانسوری که روشنفکران دگراندیش را به بهانهٔ چپگرایی و کمونیست بودن به دادگاههای تفتیش عقاید میکشاند.
بردبری در ۱۹۵۳در مقالهای درباره داستانهای علمی تخیلی به عنوان ابزار نقد اجتماعی گفت: «وقتی باد درست میوزد، کمی بوی نفت چراغ از سناتور مککارتی استشمام میشود». در این زمانه بود که ری بردبری، فارنهایت ۴۵۱ را نوشت اما این بدان معنا نیست که با حالوروز ما نسبتی ندارد، چون موضع اصلی کتاب مقابله با کنترل تودهها به دست رسانهها و سرکوب اذهان است، آنچه که شاید با گسترش تکنولوژیهای رسانهای در جهان امروز موضوعیت داستان را برای مردم بیشتر هم بکند.

فارنهایت ۴۵۱ داستان جهانی است که تودهها در آن با آگاهی سیاسی نسبتی ندارند. فرد پذیرفته نیست و روشنفکر یاغی محسوب میشود. تلویزیون جای خانواده، کتاب، دانش، فرهنگ و فهم انسانی را گرفته است. تاریخی وجود ندارد، هرچه هست، زمان حالی است که در آن، خطر جنگ همگان را تهدید میکند و در عینحال اینقدر سرعت زندگی و تکنولوژی بالاست که کسی واقعاً به چیزی نمیاندیشد، نه گذشته، نه حال و نه آینده.
رژیم توتالیتر مردم را در توهم خوشبختی و سعادت به یوق میکشد. در این میان، دختری که سوال میپرسد، زندگی یکی از آتشنشانها، یعنی قهرمان داستان بردبری، گای مونتاگ را دگرگون میکند؛ آتشنشانی که نه به این خوشبختی فقط تنداده است، بلکه بخشی از دستگاه سرکوب رژیم نیز به شمار میرود. آتشنشانی شغلی است نه برای خاموش کردن آتش که خانهها همه ضدآتشند، بلکه برای سوزاندن کتابها، همهٔ کتابها که خطری برای نظم اجتماعی دیستوپیای بردبری تلقی میشوند. اگر بولگاکف در شوروی دوران استالین معتقد بود که «دستنوشتهها نمیسوزند»، بردبری جهانی را تصویر میکند که اگرچه کاغذ در دمای ۴۵۱ درجهٔ فارنهایت میسوزد، ولی از حافظهٔ انسانی پاک نمیشود.
دیستوپیای بردبری ارتباط نزدیکی با زندگی او در آمریکای پساجنگ جهانی دوم دارد، در محاصرهٔ تکنولوژیهای جدیدی که سبک زندگی مردم را دگرگون میکرد، کشور بینام رمان او اسیر رسانههایی است که در کنار قرصهای خواب خود مخدرهایی برای گذران زندگیاند، همانگونه که قرصهای سوما در دیستوپیای آلدوس هاکسلی، دنیای قشنگ نو، که در دهٔ سی منتشر شد مذهب جامعهٔ جدیدند. جامعهای که در آن هر چیزی با هدف غایی سعادت و شادی مردم توجیه میشود و تکنولوژی با نفی خصلتهای فردی، دنیای مصرفگرای یکسانی برای مردم میسازد.
هرچند، در نهایت بردبری نگاهی منفی به تکنولوژی دارد و آن را در حل مشکلات انسانی بیفایده میداند. نه تکنولوژی خانهٔ مونتاگ برای او و همسرش شادی و خوشبختی میآفریند و نه حتی تکنولوژی دولتی سگ مکانیکی در سرکوب و دستگیری او و دیگر یاغیانی که در برابر دولت طغیان کردهاند، به کار میآید، اما خود بردبری میگوید: «من قصد پیشبینی آینده را نداشتم، میخواستم جلوی آن را بگیرم.»