زنی در برلین خاطراتیست برای رهایی از خاطرات؛ خاطراتی که نویسنده در روزها و شبهای هراسناکش در برلین داشت. هراسی که به راستی بازگو کردن، یا به قول نویسنده «تُف» کردنش، تنها راه گریز میتوانست باشد. هرچند صدایی که در پس این گرداب مصیبت و بلا به گوش میرسد صدای قربانیای زجرکشیده و ترحمبرانگیز نیست؛ بلکه صدای زنیست آگاه که به برلین ویرانشده جان میدهد.
زنی در برلین داستان نیست، یادداشتهای روزانه روزنامهنگار جوانی است که از قضا در هنگام تصرف برلین توسط ارتش سرخ در پایان جنگ جهانی دوم در این شهر گیر افتاده است؛ همچون هزاران زن دیگر. یادداشتهای او که شرح وقایع هشت هفته نخست اشغال؛ یعنی ۲۰ آوریل تا ۲۲ ژوئن ۱۹۴۵ است، نه حماسهسرایی است و نه آن چیزهایی که در کتب تاریخی از نبرد برلین آمده. نقلی است که تاریخنگارانِ رسمی بعضا آن را در روایاتشان درز گرفته یا کمتر بدان اشاره کردهاند. ماجرای اشغالی که با گرسنگی و تجاوز و مرگ پیوند خورده است.
نویسنده، که تا پیش از مرگش ناشناس باقی ماند، ماجراهایی را که بر خود و همسایگانش در دو ماه نخست تسخیر برلین گذشته، بیان میکند؛ زمانی که آلمان شکست خورده، هیتلر و نزدیکانش خودکشی کردهاند، قحطی است و برلین در اشغال ارتش سرخ در آمده؛ اشغالی که پس از بمبارانها و ویرانیهای فراوان با تجاوزهای گسترده به زنان برلین همراه شده است. زنانی که همچون غنایم جنگی به تصرف مردان روس در میآمدند؛ ناتوان و با شکمهای گرسنه.
اما نویسنده این خاطرات، هرچند سرنوشتی همچون هزاران زن دیگر در برلین دارد، به سلاحی مجهز است که گویی در این کشاکش، روحش را از تجاوز مصون نگه میدارد. او آنچه را از سر میگذراند مینویسد. از گرسنگی تا تحقیر، از تجاوز تا نمایش تصویر مرگ که همچون سایه او و دیگرانی مثل او را دنبال میکند.
نویسنده ناشناس این کتاب، که بعد از مرگش مشخص شد مارتا هیلرز نام دارد و با کمال تعجب در تجدید چاپ این کتاب به زبان فارسی به کشف هویت و معلومشدن نامش اشارهای نشده، یکی از معدود افرادی است که در زمان اشغال برلین از آنچه در این شهر بر زنان گذشت روایاتی مستند نوشته است.
در این کتاب، نویسنده به برلینِ سرافکنده، شکست، هیتلر و جنایاتی اشاره دارد که پیشوا با همراهی و همصدایی مردم رقم زد. نویسنده چنان بدون مسامحه به شرایط مینگرد که خود و دیگر مردمان در اشغال را مبرای از جنایات رخ داده شده در دوران آلمان نازی نمیبیند. در نقلی از نویسنده که بعدها به ضمیمه کتاب افزوده شد، آمده است: «هیچ قربانی حق ندارد رنج و درد خود را تبدیل به تاجِخاری کند و با خود این طرف و آن طرف ببرد. من، در هر حال، خودم این حس را داشتم که آنچه به سرم میآید حسابی است در حال تسویه شدن». (صص ۳۸۱ و ۳۸۲)
نویسنده این خاطرات، چون وجدان بیداری به دور از نگاهی سانتیمانتال و با خونسردی و پرهیز از مظلومنمایی و گاهی با طنزی بُرنده، که در ادبیات نظیرش را میشود در بیان لوئیفردینان سلینِ فرانسوی جست، ماوقع را شرح میدهد. همانقدر تکاندهنده که سلین در رمان تأملبرانگیز سفر به انتهای شب در آن جنگ را ترسیم کرده است؛ مملو از تباهی و پوچی. کتابی که به نظر میرسد، زن جوانِ راوی این خاطرات هم -که مشخص است از تاریخ و هنر و ادبیات و سیاست و … سررشته و درکی دقیق دارد- آن را خوانده باشد.
«گلوله توپ خورده است جلوی قصابی هفتر، درست وسط صف. سه کشته و ده زخمی به جا گذاشته است؛ اما صف کماکان سرجایش باقی است. بیوهزن نشان داد که چطور لکههای خون روی کوپنهای گوشتشان را با آستین پاک میکردند و گفت: با این همه فقط سه نفر مردند، در مقایسه با حملههای هوایی که چیزی نیست.
چونوچرا ندارد؛ گَندمان در آمده است. ولی باز من هاجوواج میمانم که چطور منظرۀ چند شقه گوشت گاو و خوک کافی است تا آسیبپذیرترین مادربزرگها را توی صف سرپا نگه دارد. همان آدمهایی که به محض پرواز سه هواپیمای شکاری در مرکز آلمان به سمت پناهگاهها میدویدند، حالا قرص و محکم مثل دیوار توی صف ایستادهاند». (ص50)
خاطرات نویسنده در کتاب زنی در برلین هر چند با خبر رسیدن جنگ به برلین شروع میشود، اما روزهای نخست روایتش، صدای توپ و تانک و ترکش و بمب، زیر سایه سنگینی «گرسنگی» است. مرد و زن در پی لقمهای غذا برای نجات از مرگ هستند. اما نگاه نویسنده، حتی در هجوم این تهدید مرگبار گرسنگی، همچنان روراست و بُراست: «دل، درد، عشق، میل؛ این واژهها حالا دیگر چه غریباند، چه طنین دوری دارند. طبعاً که زندگی عاشقانه سرشار و لطیف، روزانه سه وعده غذایی پروپیمان میطلبد. همین حالا که دارم این سطرها را مینویسم فقط و فقط دغدغۀ معدهام را دارم». (ص20)
اما این حس گرسنگی خیلی زود زیر سایه تهدید تجاوز اشغالگران تازه وارد گم میشود و روایت صفحات نخستین کتاب، از جستجو برای غذا و خزیدن در پناهگاهها برای در امان ماندن از بمباران، به فرار از دست سربازان متجاوز کشیده میشود. فراری که زیرِ سایۀ غیاب مردان آلمانی که به جنگ رفته یا آنها که برای ادامه بقا، به تماشاگرانی صامت بدل شدهاند، تلاشی مذبوحانه به نظر میرسد. روایتی منزجرکننده و تأسفبار از انتقامی که روسها از پس حمله هیتلر به شوروی، از زنان و دختران برلینی میگیرند.
روایات هراسناک از سوءاستفاده جنسی بعضاً دسته جمعی سربازان روس از دختران و زنانِ حتی مسن برلینی، جوری به قلم نویسنده این خاطرات تصویر میشود که خیلی زود از بار تلخی روایت میکاهد و همراهی خواننده را برای شنیدن ادامه خاطرات آسانتر میکند. جالب است که نویسنده در اوج این شرایط سخت در بیان وقایع هیچ نفرتی نمیپراکند و سعی دارد حتی جهان متجاوزان را هم به خوبی ببیند و آن را بیطرفانه ترسیم و روایت کند: «ایوانها دارند با اسبهایشان حرف میزنند؛ با آنها بهتر تا میکنند تا با ما. وقتی با آنها حرف میزنند صدایشان طنینی گرم و حتی انسانی دارد». (ص98)
زنِ برلینی نویسنده این خاطرات، بیش از آنکه در نوشتن چیرهدست باشد، زنیست متهور در رفتار، با درکی عمیق و تحسینبرانگیز نسبت به مخمصهای که در آن گیر افتاده است. او به پشتوانه اندکآشناییاش به زبان روسی، به واسطه سفری که پیشتر به این کشور داشته، و صد البته به خاطر تجربیاتی که او را فراتر از بسیاری از زنان همدورهاش کرده، استادانه از سیاستهایی میگوید که برای ادامه حیات با کمترین آسیب لازم است. ارتباطی صمیمی با برخی از افسران روس برای کاستن از شمار تجاوزهای جنسی و تأمین غذایی که در ارتباط صمیمانه در اختیارش میگذارند: «باید گرگی تنها گیر بیاورم که گله را از اینجا دور کند».(ص101)
اشاراتی که بعد از انتشار کتاب بسیاری را بر آشفت. برخی از منتقدانش از «بیبند و باری بیشرمانه» نویسنده سخن گفتند و برخی دیگر از توصیف «جایگاه مردان آلمانی در جایگاه تماشاگر ناتوان» انتقاد کردند و حتی مانع از چاپش در آلمان شدند.
با این حال روایت گویای زنی در برلین چنان محکم بود و نقلش چنان از بار گران مصیبت میکاست که در نهایت تصویر عریان آن روزها در سال ۱۹۵۴ در آمریکا و در نهایت در سال ۲۰۰۱، یعنی درست پس از مرگ نویسنده در آلمان منتشر شد و حتی فیلمی به همین نام در سال ۲۰۰۸ نیز از آن ساخته شد.
هر چند این کتاب سالها پس از فاجعه برلین منتشر شد، اما روایات مشابهش از زنان بسیاری در این شهر دهان به دهان نقل میشد. خاطراتی که فاجعه را از حوزه خصوصی به حوزه عمومی میبرد و تحملش را آسان و حتی از بار تباهی آن میکاست: «روشن و واضح است: اگر در دوران صلح ولگردی به این دختران این جور تجاوز میکرد یک المشنگۀ واقعی مربوط به دوران صلح، از نوع گزارش تبهکاری، با بازپرسی و تحقیق، سوال از شاهدان، دستگیری و روبهرو کردن با متهم، گزارشهای خبری مطبوعات و شایعهپردازیهای همسایگان به پا میشد و دختر هم واکنشی متفاوت میداشت و شوکی متفاوت را تجربه میکرد.
اما اینجا، موضوع بر سر تجربهای است گروهی، چیزی است که انتظارش را داشتیم و همه هم از آن در هراس بودیم، چیزی که بارها و به دفعات بیشمار از چپ و راست بر سر زنان نازل شد، همه به نوعی بخشی از این معامله بودند. ما قربانیان این تجاوز گروهی گسترده، به همان ترتیب گروهی هم بر آن غالب آمدیم. هر زن با حرف زدن از آن به زنان دیگر کمک میکرد، به دیگری امکان بازگو کردن آن چیزی را میداد که بر دلش سنگینی میکرد، اینکه رنج و مصیبت را تُف کند و به بیرون بریزد». (صص210 و211)
همان کاری که نویسنده کرد و از آنچه بر او گذشت، نوشت. هرچند که به نظر نمیرسید قصدش از روایت این خاطرات چاپش در آینده باشد، اما در نهایت آن را حفظ کرد تا سندی باشد عادلانه و انسانی از شرایطی کاملا غیرانسانی در برههای از تاریخ آلمان.