اگر دیوار حائل، فلسطین را به بزرگترین زندان روباز جهان تبدیل کرده است، فرار از این زندان و گذر از دیوارهای پرمخاطرهاش کسبوکار روزانه خیل عظیمی از کارگران فلسطینی است. در سال ۲۰۰۰پس از انتفاضه دوم، شارون نخستوزیر وقت اسرائیل همهٔ مجوزهای کار را باطل کرد و صد و پنجاه هزار کارگر فلسطینی یکشبه کار خود را در اسرائیل از دست دادند. کارگرانی بیکار شده، آن هم در سرزمینی پراکنده و منقطع که به کشور متجاوز وابستگی شدید اقتصادی دارد و عملاً شغلی برای عرضه به کارگران در بساط ندارد.
حالا پسرانی که تازه پشت لبشان سبز شده، مردان جوان و پدرانِ میانسالی که هنوز نیرویی برای عرضه کردن دارند برای یافتن کار، باید مسیری پرمخاطره را طی کنند. مسیری سنگلاخ در گرگ و میش صبح منتهی به شهرکهایی که پیشتر روستاها و مزارع اجدادشان محسوب میشد. راهی که باید مخفیانه و به دور از چشمان سربازان مسلح اسرائیلی طی شود. زمانی مارکس گفته بود: «کارگران جهان متحد شوید. شما چیزی برای از دست دادن ندارید، جز زنجیرهایتان». اما این جمله به نظر ابویوسف، کارگر میانسالی که وصفاَش در کتاب آمده، کافی نیست. او میگوید: «کارگران فلسطینی، ما را ببخشید. شما چیزی برای از دست دادن ندارید، جز جانهایتان».
دکتر سعاد العامری، معمارِ و نویسنده ساکن در راملله اولین کتابش شارون و مادر شوهرم را در سال ۲۰۰۳ نوشت. کتابی در باب سرگذشت زندگیاش در فضای خفقانآور اراضی اشغالی که حتی برای عبور و مرور روزمره در کشور خودش باید از ایست و بازرسیهای اسرائیلیها گذر کند. سال ۲۰۰۹ تصمیم میگیرد به همراه محمد، نیروی زیر دستاش، همراه کارگران مرزی شود و خطر ورود غیرقانونی به شهرهای تحت اشغال اسرائیلیها را به جان بخرد. سفری پرمخاطره، که ممکن است به قیمت تیر خوردن یا دستگیر شدن او تمام شود؛ تنها و تنها برای به قلم آوردن رنجِ کارگران بیصدا.

او در آستانه شصت سالگی خود را به ظاهر مردان در میآورد و همراه محمد راهی روستایی مخروبه در مرز به نامِ «مزارع نوبانی» میشود؛ جایی که خانواده محمد زندگی میکنند.
قرار است نیمهشب به همراه محمد، برادر او «مراد» و چندین نفر از دیگر ساکنین روستا سوار بر اتوبوسی قدیمی، تا نزدیکی مرز بروند و از آنجا پای پیاده چندین ساعت از بین باغهای زیتون و پرتقال گذر کنند، کورهراههایی را بپیمایند تا اگر بخت و اقبال همراه بود از دست سربازان اسرائیلی جان سالم به در برند، از حفرههای دیوار حائل عبور کنند، با تغییر ظاهر خود را به شمایل کارگران اسرائیلی ملبس کنند و تازه به عنوان کارگرانی روزمزد، آن طرف مرز در شهر«پتخ تیکوا» دنبال کار بگردند.
خانم العامری در این کتاب هجده ساعت از زندگی کارگران غیرقانونی فلسطینی را روایت میکند. مردمی که الزاماً باورها و مقاصد سیاسی خاصی ندارند و فقط میخواهند لقمهای نان برای خود و خانواده فراهم کنند. او با نگاهی موشکافانه و گاه آغشته به طنزی سیاه گفتوگوی کارگران را ثبت میکند، امید و آرزوهایشان را روایت و اختلاف نظر موجود میان کارگران در مورد مذاکره و میانجیگری بینالمللی را بازگو میکند.
العامری حسرتهای کارگران برای یک زندگی معمولی را با ما به اشتراک میگذارد. حسرتهایی که گاه به داشتن همسر، ماشین، زمینی برای کار و سقفی برای زندگی خلاصه میشود. او گاه پشتکار و شرافت این مردمان تحت ستم را ستایش میکند و گاه با نیش و کنایهای آنها را مینوازد: «فلسطینیها به جای رویارویی با واقعیات خشن امروز همچنان دلمشغول افتخارات گذشته هستند. همچون ۲۵۰میلیون عرب دیگر عزادار از دست رفتن آندلس در سال ۱۴۹۲میلادیاند». نویسنده ماجراجویی نفسگیر هجده ساعتهاش را به صورت اولشخص با نثری روان روایت میکند. نثری که با تصویرسازی و پرداختن به جزییات موقعیتهای منحصربهفرد جریان خون را در رگهای شما پرشتابتر میکند.